تولدت مبارک

poem @ ۳ خرداد ۱۳۸۸-۱۶:0۸

 به نام دوست که هر چه داریم از اوست
.
تاریکی
فضای ذهن همه ی آدمهایی ست
که پای صحبت های ما را
جز خلوتی قدیمی و زشت
برای ِ بچه ها ی ِ خوب
بیشتر نمی دانند
.
.
     می دانی چقدر طول می کشد تا یک بار دیگر بیکرانه ی مهر خداوند همه ی صداقتش را یکجا پدیدار کند ؟ می دانی چقدر طول می کشد که فرشته ای رنگ احساسات به خود بگیرد و به پرتگاه زمین بیفتد ؟ اصلا تا حالا تو فکر کرده ای که من فهمیدم تو چقدر فرشته ای ؟! فهمیدی ... فهمیدی همه ی این سالها نفهمیدم چقدر باید شاکر خدایی باشم که تو را حتی برای ِ کشیدن یک آه ، گقتن یک سلام و برای ِ بزرگترین ِ چیزها پیش پایم نهاد . پایی که حقیرانه قبل از دنیا انتظار می کشید تا شبیه جوجه اردکی زشت از مرز سپیدی ِ دنیایی بزرگ بگریزد به حقیرانه ترین زندگی .اصلا متوجه شدی همه ی این روزها اینقدر پای گریز از سپیدی به سیاهی داشتم که نفهمیدم دنیایم همه رنگ ِ خوب ِ محبت گرفت . اصلا ... اصلا نفهمیدم چه شد ، فقط می دانم همه ی این روزها خوب بودی . همه ی این روزها محبتت را بی دریغ ریختی پای یک پای ِ جوجه اردک زشتی . بال به بال یک ساده ی دست یافتنی شدی تا هر آنچه خواستم دست نیافتنی شوم . دوستی را بارها و بارها با از خود گذشتگی هایت معنی دادی و فهماندی که نباید برای ِ بالهای هیچ فرشته ای محبت را فروخت و دوستی را فدای ِ حتی از خودگذشتگی کرد .
    حالا هم هنوز فرشته ای ، یک فرشته ی استثنائا با احساس . آن هم چقدر پر احساس . فرشته ای که مرز غزل و سپیدی شعرم را ساده به هم پیوند داد و از من ترانه هایی ساخت که خودش هم زیبایش می دانست . حالا هم می خواندش .
    تولدت مبارک . نه از مرز خاطره ها و از منظر  باران ها . بلکه از دیدگاه کسی که صادقانه اگر بخواهد بگوید تو را باید بزرگوارانه ترین غمخوار دنیا و در عین حال زیباترین لبخند یک دوست توصیف کند . تولدت مبارک از سمت ِ نگاه ِ عاشقانه ی کسی که اگر فاصله را در بین ِ نگاهمان نمی گذاشت پر می شد از دست نیافتنی ترانه ها . تولدت مبارک از نگاه شعر . تولدت مبارک ، صادقانه ترین شعر از تصویر یک فرشته ...
.
.
.
حقیقت ِ زیبا
.
نه !
انگاری حقیقت واژه ای زیباست
در بین ِ هزاران سال ِ بدبختی
در بین هزاران مشگل پیدا
هزار و صد هزار ناپیدا
.
انگاری حقیقت واژه ای دیرینه در رویاست
در مرزِ من و ابر و نگاه ِ گرم و زیبایت
و در تلخی یک روز ِ پر از دردِ در و دیوار
.
آری
حقیقت مثل لبخند است
زیبا هست
گاه نازیبا
و پر از پرواز ِ آرام کبوتر ها
میان ِ شوق ِ دانه یا برای ِ آواز ِ حرم ها ، قبر ها ، تقدیر ها
و حتی در میان ِ واژه های خالی لیوان
و در زشتی لبخند ِ کمین یک نفر
خنجر به دست آشنا با دست هات
و وقتی هست
انگار نازیباست
و وقتی نیست ، پس رویاست
.
انگاری حقیقت با تمام کاستی ها و پستی ها
کمی زیباست
هنگام نفس های غریب صبح های خوب
میان ِ شرم انگشتان یک مرز طبیعی و قریب
در ستایش های ِ خداوندی بزرگ
و در حس ظریف و ساده ی چشمی پریشان
در مسیری سخت
و در لبخند ...
آری ... لبخند
لبخند زیباست
حقیقت در میان ِ تور زیبایِ چشم هایت
در میان ِ انزوای شب های صبورم
و حتی در بدرقه های ِ حزین روزهای پاییزی
...
حقیقت آن روزها زیباست
حقیقت مثل من زیباست
مثل تو
مثل حتی سنگ های چیده بر دیوار
زیباست
تو هم زیبا
حقیقت را تماشا کن
میان چشم های کودکی تنها
میان دست های خسته ی پیری
نشته بر لب دیوار
حقیقت را تماشا کن
ببین زیبا
ببین
چقدر زیباست
.
.
      تولدت مبارک                                        تانان   (بهرام یوسفی شمالی)

بگو |   2

شراب شعر چشمهای تو

poem @ ۲۳ اسفند ۱۳۸۷-0۲:۴۷

 من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می بافتند کولی های جادو گیسوی شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بیدار است
.
   فریدون مشیری

بگو |   3

سیب ِ من

poem @ ۳ اسفند ۱۳۸۷-۲۳:۵۳

 من در پرنیان ِ مسیر چشمت
در پای یک درخت نه چندان کهنسال
پنهان شدم
چیزی که بود ، یک فصل بجا بود
.
***
.
حالا که ساده سرم را سرک می کشانم
تو گوشه ای از دشت نشسته ای
- زیبا ! سیب می خوری ؟
سیب سپید گلابی
آن سیب های سپیدی که در دکه های شنبه ها
فروش ِ خوبی دارد
خجالت نمی کشی که ؟
یک امتحان ِ کوچک ِ ساده
از دست من بگیر
حتی اگر دست های مرا نگرفتی
یک مرز ساده بساز
در سیب ِ من
.
- خوب بود  ؟
راستش ... نبض دلم را که نمی بینی
در تارانِ قلب من انگار
ذره ای حس حسادت است
نسبت به لبخند صورت یک سیب
- بیا ! یک سیب ساده ی دیگر
من از پای ِ درخت ، سیب های عزیزی چیدم
گفتم برای توست
درون ِ نگاهم گذاشتم ، در سایه ام ، سرم
در سادگی ام
بیا این یکی ! انگار مزه ی خوبی دارد
بیا این در بین دفترم به جا مانده بود
این یکی در سایه ام
این را دیگر در جیب پیراهنی گذاشتم که دوستش می دارم
بخاطرت
.
خوردی !؟
...
تمام شد ؟
بگذار روبروی تو ، کنار سنگ ، روی ِ سبزه ها بنشینم
بگذار زیر ِ پای تو دست های خودم را بر زانوان ِ بزرگوارت گذارم
...
سیب های من تمام نشده
این یکی سیب خودم است
سیب ِ سرخ دلم
با مزه ی صدای ِ خسته ام
سیبِ گناهم
زیبا
این سیب ، این بهشت ، این آدم ، این خدا ، این گناه
خواستی یک مرزِ ساده در سیب ِ من بکار
.
  تانان

بگو |   1

pic

bahram @ ۱ اسفند ۱۳۸۷-۱۷:۱۰

 

فرشته شريعتي

poem @ ۱ اسفند ۱۳۸۷-۱۷:0۳

 آسمان را ستاره ، زيبا مي كند
و باغچه را گل
چشم را اشك
ولي تو ، همه چيز را !
با تو همه چيز زيبا مي شود .
حتي زشت !
   .          
    فرشته شريعتي

بگو |   1

من ِتو

poem @ ۲۸ بهمن ۱۳۸۷-۲۰:0۰

 تو ...
که یادت نمی رود
چقدر دیر بودیم برای ِ باد
و چقدر دور از دریا
و
یادت نرود چقدر ترسیدیم
شبی سیاه
که هیچ کس نبود
جز شک ها
و من که صدا می زدم اسمت را
و تو با تمام داشته هامان
تو شاعرانه مرا ترساندی
من به شعر نوشتم ترسم را
.
چقدر ساده نوشتی که دوستم می داری
چقدر سخت نوشتم عشق جانم را
مرا که نگاهم همیشه می ترسید
- نکند سایه ی ابری برود از سمت نگاه زیبایت -
چقدر ترساندی و گرچه نفهمیدی
دگر نترسانم
اگر نمی مانی
.
***
.
تو یادت نرود
که چند بار من مردم
شک نکردم که مردنم دیر است
و باز هر بار
به رسم عادت من
تو خوب نوشتی که " دوستت دارم "
تو که یادت نمیرود ؟
نه ! هرگز !
تو شعر های مرا خوب می خواندی
نشد که بترسی
نشد که برخیزی
نشد که بگویی چه حرف های بدی
تو هیچ می دانی ؟!
برای من گفتن یک "بد" ویرانگر است
چقدر از این "بد ِ" تنها چقدر می ترسم
چقدر خوب است که می شناسی ام زیبا
چه خوب است
چقدر خوشبختم
.
شبیه لحظه ی یک شرط زیبا بود
شبیه شرط تو در یک نگاه خسته ی من
تو هیچ نخواستی ، مثل هر روزت
و من چقدر بد به فکر هر روزم
مرا نگاه دار کنار تنهایی
گذار مرا با تو پنهانی
و وسوسه های نشسته کنار انگشتان
و پلک های نبسته درون بی خوابی
نکند از یاد تو بروم !
درون باران های بی تابی
و وسوسه ی یک خنده ی زیبا
میان یک روز سرد زمستانی
.
ولی ...
ولی زیبا !
یادت نرود چقدر تنهایی
بدون من که برایت همیشه خوشبختم
کسی که برای خودش همیشه ویرانی ست
یادت نرود که بیزاری
از اینکه نباشم درون دنیایت
منی که همیشه تنهایی
هنوز هست میان چشمانم
نه !
نترس !
کمی نگرانم شو
و یادت نرود ...
نه ...
یادت نرود همه ی خستگی مان از دنیاست
همه ی رفع فراموشی مان از دنیاست
یادت نرود
چه کسی همه ی گفتن تو از دنیاست
.
    تانان

بگو |   1

pic

bahram @ ۲۸ بهمن ۱۳۸۷-۱۹:۵۱

 

مسافر

poem @ ۲۷ بهمن ۱۳۸۷-۱۵:0۷

 دلم گرفته
 دلم عجیب گرفته است
 و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
 نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
 و فکر میکنم
 که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
 چه سیبهای قشنگی
 حیات نشئه تنهایی است
 و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
 صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چای می خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
 چه قدر هم تنها
 خیال می کنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
 اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمناکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
 همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
 وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
 و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
 همیشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
 و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
 و خوب می دانند
 که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
.
.
بخشی از شعر مسافر
                               سهراب سپهری
.
لینک متن کامل شعر :   مســـافر

بگو |   1

هرگز

bahram @ ۲۰ بهمن ۱۳۸۷-۱۵:۵۲


 هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند

بگو |   3

خاک (قرارگاه قدیمی)

poem @ ۱۲ بهمن ۱۳۸۷-۱۱:0۵

 هنوز غروب نشده بود تا ترس تازه واردم
عمق نگاهم را بپوشاند
هنوز آبی بود آسمان زمستانی
و گر چه نمی بارید
باران حتی لا به لای نگاهمان را پوشانده بود
چقدر هوای گریه داشتم
و بال فرشته ها چقدر پیدا بود
و ناز ِ نگاه ِ کسی که همیشه می خندید
حالا نازنین بسته نگاهی بود
و اشک ها خلاص شده بودند
ولی من هنوز پایبند آن حرف ساده ات هستم
غروب داشت می بارید
کنار پرستو هزار آدم تنها
کمی نگاه ِ عاشقانه در طرفی
کمی صدای ِ خس خس مادرانه در بالایی
و گر چه حرف های برادرش جلب توجه می کرد
چشم من انگار لا به لای آن همه اندوه
آسمان را نگاه می انداخت
قرار قدیمی مان پر از غم بود
و جز نگاه خسته ی تو
هزار تنهای ِ خسته منتظر بودند
دیگر هیچ جا زیبا نیود
چشمم خیس ، چشمش خیس ...
کنار ِ برکه ی ذهنمان تنها نگاه من به آسمان
لا به لای ِ کمی اشک در چشمان ِ خواب ندیده ام
آسمان زیبا بود
و ذهنم درگیر چگونگی نبودنت اینجا برای ِ تنهایی
و او که نبود ...
.
      تانان

بگو |   3

حسین

bahram @ ۲ بهمن ۱۳۸۷-0۰:0۷

 دیشب بعد از خیلی روز خوب خوابیدم ... اما خواب ِ بدی دیدم . خواب دیدم ساعت 12 بلند شدم . شرکت نرفتم و از اینکه دارم رو به روشنی می رم خوشحال بودم . ساعت سه که رسیدم شرکت دیدم موبایلم رو جا گذاشته بودم . یه sms داشتم . " نرگس : بهرام ... "   جوابم و یکم دیر فرستادم "بهرام : موبایلم و جا گذاشته بودم . ببخشید "    "نرگس : بهرام می خوام یه چیزی بهت بگم می ترسم . خبر بده ؟"     " بهرام : چی شده نرگس ؟ "     "نرگس : بهرام حسین کهن قنبریان تصادف کرد "     "بهرام : حالش چطوره ؟"     "نرگس : بهرام ..."   " بهرام : بگو دیگه ... "   "نرگس : فوت کرد بهرام  ..."
هم" همینو می گفتن . 5 سالی می شد دوست بودیم . 2 ساله رویایی با هم داشتیم . بعد از ظهر همون خواب همه خونشون بودیم . انگار  برده بودنش برای فردا صبح . انقدر همیشه می خندید که من تنها کسی باشم که توی اون جمع گریه نکردم . مادرش ...
می خوام بخوابم شاید بیدار شم و باز از دست خودم دلگیر باشم که چرا خیلی وقته ندیدمش و برم ببینمش ... می خوام بیدار بشم بفهمم بازم یه خوابه واقعی ندیدم ...

بگو |  

او

poem @ ۱ بهمن ۱۳۸۷-0۲:۴۲

خب ! بعد از دو سال تم ِ وبلاگ رو عوض کردم ... اسمش هم باید عوض می شد . چون سلیقه ام عوض شده . حالا از اسم پری خیلی خوشم میاد . دوست دارم دو تا دختر داشته باشم ... دامینه ، پری .  می دونم تم خیلی خوب نشده ولی وسط این شلوغ پلوغیا بازم خوبه . ببخشید نمی تونم خیلی به دیدنتون بیام - هم دوستای مجازی هم واقعی - اما بعد یک ساله آینده وقتی منو دیدید از دیدنم خوشحال می شید . من می خوام خودم باشم . فقط خودم . دوباره پاک ، کم حرف ، پر کار و نویسنده . پولم دارم در میارم ! بخاطر وضعیت وبلاگ و نوشته های شخصی معذرت . دیگه چی بگم ... هیچی ساعت 3 شده ، شب به خیر  !



 نه ! چشمانم بارانی نیستند
                                  وقتی که نیست
حتی نگاهم هم غم بی تابی نیستند
                                         حالا که نیست
و گرچه کسی نمی فهمد
اما صدا هم ، که پر از خش خش تنهایی ست
پر از زجر برگ های پاییزی نیست
                                         وقتی صداش نیست
این بی تابی ، این غم
شاید از تنهایی ست ، شاید از بی تابی ست
این واژه های به جا مانده از غروب
واژه های نا نوشته ی غریب
این همه کلام
اگر چه هست
از نبودنت که نیست ، از تو نیست
.
این که فکر می کنم  اگر یک روز بد
در میان باغ های پر علف
در میان هرزه های بد
نه اینکه از نخواستنت نبود
         از نبودنت که نیست
این که مطمئن شدم سیاهی ات قریب
این که می نوشتمت پر از غریب
                          پر از فریب
این که تو در تمام دفترم رو سیاه و زشت
این که این شده ...
از اوست ؟ از تو نیست ؟
از اوی تازه گفته ات
از اوی خاطرات ؟
از نفرتت ؟ - که نیست -
.
اگر چه فکر می کنم
از تمام این نوشته ها
جز هوس
          از هیچ کجای تو هیچ چیز خاصی نبوده ، نیست
تو گفته ای صدای خاطرات قبل
گفته ای او - که پاک بود - نشانه ی تمام آن نوشته هاست
گفته ای او نشانه ی تمام این سال هاست
نشانه ی تمام این شب ها ، دلگیری هاست
ولی من که ...
                  خوب می فهمم
تمام این بهانه ها ، نوشته ها ، بنفشه ها ...
تمام این نشانه ها
ولی من که ...
                  خوب می فهمم
از تو هست
از او که نیست
او که پاک بود و مهربان
.
***
.
میان دست های ِ زشت یک غریبه گیر کرده ای
شبی سیاه
میان چشمهای تو ...
انتظار یک نجات خوب
همان که خوب فکر می کنی
                      همان که نیست
                      همان که نیست
.
تانان

بگو |   4

تم وبلاگ

bahram @ ۲۵ دي ۱۳۸۷-۱۳:۴۸

 دارم تم وبلاگ رو بعد از دو سال و خورده ای عوض می کنم ...
اسم وبلاگ هم ...

نظرات |   1

درون

poem @ ۲۴ دي ۱۳۸۷-۱۸:۵۴

 من مثل همیشه ام
اما انگار
در نهایت قلبم ،
آنجا که سال هاست از مرز من بودن گم شده بود
وقتی درخت ها حشکیده و پرنده ها پر زده بودند
آنجا انگار در آن نهایت سرد
چشمی درشت قد کشیده است
حس می کنم آنقدر در وصف چشم های دیگران گفتم
آنقدر چشم درست کردم ، آنقدر زشتی پاک کردم
که قدر نازک تنهایی ام ... شکست !
حالا انگار آن چشم ها تنهایی من نیند
احساس می کنم درونم هیولایی بزرگ رشد کرده است
با نمایش رقص ِ ساده ی خود در قلبی که نشانه ی خوبی هاست
حالا احساس می کنم رقص سر انگشتانم بر زلف های پر از سیاهی ِ تو
                                                   چقدر معلومند
حالا می فهمم لبخند های من از کجا می آیند
آنگاه که در گوشه ی لبم می آیند در رقص بازوها
دندانهای سپیدش بیرون می ریزند
                    -کاش دیگر نمی خندیدم-
من مثل همیشه ام ، مثل همیشه اما...
اما چیزی که از من ِ من بودن نیست
آن رعشه های خوب ِ خوشبختی ست
میان ِ دیدن چشمی که پشت دیوار ...
                               از ترس می لرزد
و میان یک قطب نمای ساده در جست و جوی خوشبختی ست
نمیداند میان ِ راه های پر پیچ و خم ...
دنیا لبخند های زیبایی از جنس تاریکه
                               انتظارش را می کشد
و فقط قلبی پاک راه را می جوید میان دنیا ها
.
می ترسم بد شوم با این سرخی گونه ها
ازشرم دیدن یک ترس !
انگار مدت هاست می لرزم از خوبی یک شخص
تکرار می کنم ، اگر باد بیاید
می خندم ، اگر آفتاب ببارد
و می ترسم اگر روزی میانه ی راه ، باران بگیردم !
از مرز خیسی خود ، آنگاه رد می شوم انگار
میان شن های ساحل شهرم
و از دیدن زوجی گرم -میان باران-
                            به شوق می آیم ...
گرم می شوم انگار در باران
و می ترسم از این ...
.
***
.
در وصف من شدن نمان
من وصف زیبای ِ جهانی ام که با یک هیولای ِ درون نمی میرد
خوب می ماند
من از وصف من شدن ِ دیگران ِ خوب می ترسم
در وصف من شدن نمان
بگذار یک بار
قبل از اینکه دیگران ببینند
میان لبخند ها و بازی ها پنهان شوم
و نترسم اگر بد شدم
و دلگیر هم مشو
                  ما همه روزی بد ذات می شویم
.
    تانان

نظرات |   1

نامه

bahram @ ۲۰ دي ۱۳۸۷-۲۱:۵۰

به نام خدا
این نامه برای یک دوست واقعی نوشته شده و دوستای واقعی مشکلی برای خوندنش ندارن  . اما از دوستای مجازی خواهش می کنم از خوندنش صرف نظر کنن 
    بهرام
.
.
.
 گفتی غزل بگو ، چه بگویم مجال کو
شیرین من برای غزل شور و حال کو
.
سلام
.
این شعر رو که اول نامه می نویسم دیگه نرگس می دونه می خوام چی بگم ، یا بهتر بگم می فهمه که می خوام چطور بگم . لحن نوشتن نامه هم همینطوری بهتره چون نه تو از نوشتن سر در میاری و نه نوشته های من آسون خونده می شن . در ثانی ، نه این نوشته قراره عاشقانه باشه نه گلایه آمیز و نه هیچ ویژگیه دیگه ای .  من فقط احساس می کنم باید گفته هایی رو بگم که باید گفته بشه و تو چون از حرف زدن با من - تنها- می ترسی ! راهِ دیگه ای نمی مونه . مضاف بر اینکه اینجا تنها جایی هست که می تونم مطئن باشم کسایی که نمی خوای چیزایی رو بدونن ، نمی فهمن ! البته سلیقه ی تو اینه . سلیقه ی من چیزه دیگه ای به من یاد می ده ، که اگر کاری می کنم پاش واستم . تو هم باید وای میستادی . وقتی توی کارت تولدم برام نوشتی :
" بهترین آرزوها
برای تو که بهترین آرزویم هستی
تولدت مبارک آرزوی من
                               *-:     "
باید به همه می گفتی . همینطور که من گفتم . حاضر شدم همه چیزو به نرگس بگم . چون نمی ترسیدم از دستش بدم . من نمی تسیدم چون کسی رو انتخاب کردم برای حرف زدن که تحمل می کنه و گوش می ده و می دونه کاری رو کردم که احساس می کردم درسته . اما تو ... از چی می ترسی ؟ ترسیدی بگی دوستم داشتی ؟ نه ! اصلا پایه رو بر این می ذاریم که نداشتی – که اینجوری هم بهتره و هم درست تر – ترسیدی بگی ادای دوست داشتن رو در آوردی ؟ چرا ؟ ترسیدی وقتی توی دست هام سعی می کردم همه ی آرامش دنیا رو بهت بدم تو لبخند رضایت می زدی و حالا مطمئنم اون لبخند پر از هوس بود و من ...
نمی فهمم تارا . از دست دادنت اونقدر که فکر می کنی سخت نبود . همه ی این ماهِ آخر بعد از کوه مشغوله ساختن همون دیوارِ قدیمی بودم و وقتی تموم شد مثل همیشه با هوش بالایی که دارم قبل از اینکه کسی بفهمه خودم فهمیدم چه خبره و بخاطر اینکه از تو هیچ چی کم نشه به هیچ کس نگفتم که اول من اومدم و ازت خواستم که دیگه تماس نگیری و تو فقط تونستی 10 دقیقه به حرفم عمل کنی . درست فردای اون روزی که قول دادی درست همون چیزی بشی که من می خوام و من اون رو هم جدی نگرفتم . تو ... ؟ درست شدن ... ؟  عاشقی ... ؟ بیخیال ! از اون روزا من سعی می کنم خاطره های زیبا رو بردارم و همه ی این روزا رو فراموش کنم و اون دنیایه قشنگی که قراره بسازم  رو با خاطره ی خوب از یه دوست نسبتا خوب تزیین کنم و همین خاطره های خوب هستن که دیگه نمی ذارن دنیای من رو خراب کنی . و دیگه مسیر هیچ برگشتنی رو برات باز نمی زارم . مگه نگفتی بدون تو نمی تونم حتی دو روز دوام بیارم . یادت هست ؟ دم در ؟ و همه ی این روزا بدون تو زندگی می کنم . نمی دونی چقدر پرم از آرامش . همون چیزی که از 11 ماهه پیش  ازت خواستم . حالا پرم از چیزایی که تو حتی نمی تونی ذره ای ازش بهم بدی .
چی رو می خوای پنهون کنی که با من حرف نزدی . پنهون نکن . داد بزن ! داد بزن بگو برگشتنت دروغ بود ، موندنت دروغ بود و همه ی اینا هوسای زود گذر ذهن توئه که هیچی جز هوس نمی فهمه .نمی فهمه هنر چیه . دنیا چیه . آدمای خوب کین و نمی فهمه خوبی رو نباید با چند جمله ی ساده جواب داد . من می دونم باید به نرگس بگم : " هوای همه ی آن روزها پر بود از بنفشه و خاطره وقتی تو پنهانی ذهن مرا می خواندی و به زشت ترینِ کلمات من انگ زیبایی می زدی تا نکند برنجم ، نکند فقط ، کمی عذاب وجدان درد دلم شود " . تو نمی فهمی که ساده بودن دلیلِ خوبی برای عاشقیه و تو هیچ وقت یاد نگرفتی ساده باشی و چشمات همیشه پر بود از هوس و هوس و هوس .
" وقتی نوبت یار می شود من بدترین نویسنده ام " . وقتی تویِ نامه ات اینو خوندم فهمیدم تو کوچکتر از اونی هستی که بتونی فقط قسمت کوچیکی از دنیایِ من باشی . تو نامه ای نوشتی که سعی داشت همه ی عشق رو به من ثابت کنه . ولی وقتی عشقی نیست ... چی رو می خواستی ثابت کنی . می خواستی دروغ بگی . گفتی ! وقتی گفتی بهرام تمام این سال  ها عاشقانه منتظرت موندم هیچ وقت روم نشد بهت بگم دروغ گو. اما حالا می گم . دروغ گفتی ! دروغ گو ! عادت داری . تو به همه می گی . به حسام بدبختم همینارو می گی- حتی به موشت هم دروغ می گی - تو چیزی رو انکار کردی که پژمان و نرگس بارها خاطرشو از ذهنم شنیدن . اصلا تو به چه حقی خاطره ی اون قورباغه رو انکار کردی وقتی همه حتی مامان چند ساله پیش اونو شنیده و من همون قدر که عاشق تو بودم عاشق اون خاطره ام واقعا متاسفم برات . برای هوس یک روز ، چند دقیقه چیزایِ زیادی رو از خودت گرفتی . همه ی اینا می تونست خیلی بهترتموم شه اما تو نخواستی . من اونروز وقتی حسام زنگ زد و هر چی خواست گفت فقط گوش کردم . در شان خودم ندیدم جوابشو بدم . اما عصبانی شدم ، اومدم و خواستم همه چیزو بهش بگم . می تونستم همه چیزو بهش ثابت کنم . فکر می کنی اون دوربین که نگاهش کردی و دیدی از هر نظر خاموشه و باتری نداره تنها دوربین بود ... واقعا  مسخره س اگه بهرامی که می شناسیش پیش خودش گرو نداره و دست خالی واسته تا شما همه کار بکنید . اما به اونم احتیاجی نبود . من با کلامم می تونستم بهش ثابت کنم اما نخواستم . تا اونجاشم عصبانی بودم . اما وقتی دیدم دارم با یه بچه حرف می زنم دلم براش سوخت . اون  مثل من نیست که راحت بره . اون چند ماهه دیگه که دلت رو زد نابود می شه و احتمالا تو رو هم نابود می کنه . کاری که من می تونستم با هر دوتون بکنم . فقط کافی بود حرف بزنم یا اگه افاقه نکرد موبایلم و روشن کنم . تا هر دوتون تحقیر شین . می تونستم برم پیشِ خالت یا مادرت . .. تا ... ول کن تارا !از دستم در رفته . من قرار نبود این حرفا رو بزنم ...
.
[وقت استراحت]
.
به من گفتی آدمه عجیبی هستم . هستم که به جای نابود کردن همه چیز نامه می نویسم تا تو بهتر بدونی ، بهتر شی ...
.
[یه کم دیگه]
.
"سلام طراوت من !"
"این روزها که بر تقویم زندگیمان خط می خورند زمانی آرزویم بودند . روزهای بی تو قدم زدن ، روزهایی که دستانم سرد و محتاج به گرمای دستانت بود ، روزهای بارانی ، روزهای آفتابی ، روزهای بی تو بودن ، روزها ، روزها ..."
"می ترسم از اینکه دوباره روزهای سرد تکرار شوند و خشتی عظیم از اینکه دوباره با بی تو بودن انس بگیرم "
"مرد من تو هستی . من هم نیز ! بیم از چه دارم نمی دانم "
"راستی اولین تولیدست که با همیم . تولدت مبارک شاهزاده ی قلعه ی کوچک قلبم"
منم گاهی از تو چیزی کم نداشتم . منم مثل تو . وقتی دستی به اون بزرگی رو گرفته بودم نمی دونم چجوری به دستای کوچیک و پر از هوست دل بستم .اینا رو که میخونم و امضای تو رو پاش می بینم گیر می کنم . من هیچ وقت توی هیچ چیز برات کم نذاشتم .توی دنیایی که شدم همه چیزه نرگس براش همه کار نکردم اما برای تو ، برای همه چیزت ، حتی خونه ای که توش زندگی می کنی و پر از نشونه های منه هم کم نذاشتم . چقدر نخوابیدم و کنار پنجره موندم تا اتفاقی نیفته وقتی معلوم نبود داری با کی حرف می زنی . چند بار توی اوج خستگی چیزی رو که خواستی آوردم . حتی برای با دیگران بودنت توی کوه هم سعی نکردم چیزی کم داشته باشی گفتم حالا که می ری ... خوش بگذره .چیزی کم نزاشتم . توی احساسم ، توی زندگیم ، توی وقتم ، توی ذهنم ، و حتی توی قلبم . اگر قرار بود خوب باشم ، خوب بودم .شایدم تو هم خوب بودی . خوب بودی که می خواستی خودتو قبل از اینکه دیر بشه بهم نشون دادی .شاید می خواستی ازت متنفر بشم .... اما نشدم ! من از تو متنفر نشدم ... برات بدی نخواستم ... دعاتم ... بگذریم .من می دونم روزایی بود که من هیچ چیز نبودم . تو اونروز - با عشق یا بی عشق -  همه چیزم شدی .همه کسم شدی . من می دونم وقتی نرگسم دیگه منو نخواست تو هر چند پر از هوس ولی منو خواستی .من می فهمم تو هم خیلی وقت ها محبت کردی . و همه ی این جمله های بالا هم  اگر دروغ بود – که هست – بازم محبت بود . و من با همه ی این ها از تو متنفر نشدم و به خاطر همه ی این محبت ها که پر بود از هوس و هوس حاضرم هر وقت که خواستی بهت کمک کنم . اما ... تو ... نمی دونم چی باید گفت . چی که بد نباشه . چی باید گفت ...  . چطور می شه نامه نوشت به تو و لحن ساده ی یک نامه ی معمولی رو انتخاب کرد و از دروغ نگفت . دو ماه پیش وقتی نامه هام رو آتیش زدم و گریه کردم که چرا این اتفاقات افتاد ... اومدی و گفتی تو هیچ تقصیری نداری بهرام ! تو پاکی ! تو خوبی ! تو هیچ وقت تقصیری نداشتی . یادمه وقتی گفتم برگشتنت دروغ بود گریه کردی  و گفتی فقط نگو دروغ بود . فقط نگو ... پیش مادربزرگت چیا که نگفتی ... من همیشه می رم پیشش  و همیشه دوست دارم ببینمت وقتی داره می بخشه تو رو بخاطر همه ی اون گریه های دروغ و دروغ هایی که گفتی ... اون می بخشدت ...  ولی من حالا هم نباید بگم برگشتنت دروغ بود ؟
بهت گفته بودم وقتی با اون همه اصرار خواستی که برگردم با اینکه می دونستم بین تو و هیوا چی گذشته هیچی نگفتم همون موقع گفتم این برگشتن معمولی نیست و هیچ وقت عاشقانه نبوده . گفتم تو تمام سال ها من یک دیوار برای خودم ساختم و می دونم اگر کسی رو راه بدم توش دنیام خراب می شه . تو برگشتنت دروغ بود . حرف هات دروغ بود . کلمه ی عشق برات بزرگ بود و تو چیزی نداشتی جز یه هوس معمولی یا یک هوس قدیمی . اما اشتباه من اینجا نبود . من اشتباه کردم . اون دیوار زودتر از این ها باید خراب می شد .باید مردم رو می دیدم . می دیدم که چقدر ساده تارایِ کودکی هام به یک دروغگوی هوس باز تبدیل شده و پژمان خوب می ترسه و حسامم که بهتره در موردش حرف نزنیم .باید بیرون می یومدم و می فهمیدم که کسی مثل میکی هست که می خواد هر لحظه بهتر بشه و هیچ وقت براش دیر نمی شه و مینایی که نمی دونم چطور شد که اینقدر ساده شد و خوب . باید اینا رو می فهمیدم و باید بخاطر این هم ازت ممنون باشم . من از دیوارم بیرون اومدم و حالا پر از آرامشم و با دید باز بازم داستانهایی می نویسم از همون آدم های قبل با رویه ای جدید . حالا من راحت تر می نویسم ... فقط مشکل الآن خوابه که نخوابیدن یک کلمه ی کهنه ست . من خواب رو فدای  تعهدم به تو کردم . تعهدی که پاش واستادم و همه چیز رو براش دادم و حالا خوشحالم که کارم رو بهتر از هر کسه دیگه ای انجام دادم . بخاطر همینه که الآن هر کسی که می رسه از خوبی های من می گه و وقتی به تو می رسه بهتر می بینه حداقل جلوی من حرفی نزنه . نمی دونم چرا ولی همه خوشحالن . فقط می ترسن . می ترسن تو یه روز برگردی و من دوباره با تو شم . اما من به همه قول دادم . به نرگس ، پژمان ، مامان و حتی به مینا ... بی دلیل . شاید توی این روزها فقط من بودم  که نمی دیدم دارم با کی زندگی می کنم . من باید وقتی میون دست هام بخاطر سه ماه دوری اشک تمساح می ریختی می فهمیدم ... فعلا که همه خوشحالن . حتی نرگس. اونی که توی اوج خوشبختی مون اومدم با تو توی همون کوچه ها تا خاطراتمون رو تشریح کنیم ، کنار خونه نشست و بخشید .همه خوشحالن ... پژمان ، مامان ، بابا ... فک کنم خدا هم خوشحال باشه . نمی دونم . من اما ... نمی دونم . من فقط آرومم و به آینده کاملا امیدوار .
.
[یه ذره استراحت دیگه]
.
تو یه روز به یه آغوشِ امن احتیاج پیدا می کنی اما وارد هر آغوشی که می شی پر از هوس و کثافته ... همون روزا که گناه دیگه نمی ذاره چشم هات معلوم باشن و قلبت از دروغ و ریا پره ... همون روز من تو آغوشی گرم کناره دامینه ی کوچولو دارم به شعر جدیدم فکر می کنم و اون روز هم نمی بخشمت و تو تا ابد تنها راهی که می تونی از دین محبت های من خارج بشی اینه که خودتو بکشی ... بقوله خودت داغتو رو دل همه بزاری . خواستی خودم راهشو بهت می گم .
.
[یه ذره دیگه]
.
ما گمشده ی بازی های بچه گانه ایم که یه نفر هم بازیمون رو ازمون گرفت . برای ما فقط اون هم بازی مهم بود . برای من دوست داشتنش و برای تو هوسش . بخاطر همین هم خواستی برگردم . چون می خواستی بعد از این که خیالت و بدنت راحت شد از تویِ بغلم بلند بشی و چون می دونی من کسی رو به همین راحتی ها توی بغلم راه نمی دم بری میونِ دست آدم های دیگه تا من بسوزم . ولی من حالا دیگه اصلا اهمیتی نمیدم . هر جا ببینمت راهم رو کج می کنم . اگه یه روزی اونجا بودم و دیدمت ناراحت نمی شم . می مونم نگاه می کنم و لذت می برم که توبه کردم و به خدا قول دادم و به چشم هات که نگرانه یه روز تنها توی چشم هام نگاه کنه زل می زنم و می گم که هیچ وقت دیگه نمی تونی توبه ام رو بشکونی !
.
مرد ماهیگیر
طعمه هایش را به در یا ریخت
شادمان برگشت
در میان تور خالی
مرگ
      تنها
        دست و پا می زد
.
ولی من خیلی زود رویه رو به سمتی بردم که همیشه طعمه ای باشم که دیگران از دیدنم لذت ببرند . هیچ کس برای من دلسوزی نمی کنه . همه وقتی منو می بینند به من می گن که اینجوری بهتره ، چون تو بیشتر از اونی بودی که باید براش می بودی و من دلم رو پر از شوق می کنم و غرور همه جام رو پر می کنه . من به این فکر نمی کنم که چقدر خوشحال بودم که توی تنهایی و مریضی اومدی و لباسام رو که خیس عرق بود از تنم در آوردی ، نه ! چون اونها هم دروغ ها و هوس های تو بود که باید انجامش می دادی .  من بر خلاف تو که دوست داشتی همه ی بدبختی ها رو به من هدیه بدی خوب بودم ، خوب موندم و خوبتر می شم و تو با اینکه از تمام وجود می خوام بدتر نشی اما خیلی زود به انتها می رسی . به اونجایی که ... . بر می گردی . بهت قول می دم . اصلا اولش فکر می کردی من نمی فهمم ، می رم ، می یام و بعد هم تو کارو تموم می کنی . اما من منتظر برگشتنت نمی شم . حتی می دونم تو سر قرارم می یای . یادته گقتی "فقط بزار 20 شهریور به 20 شهریور بهت زنگ بزنم . شمارتو عوض نکن " . باشه بزنگ . قبوله . اما نیا . که اگر بیای همه ی دنیاتو خراب می کنم . اونروز اگه کارم داشتی اونورا نیا چون من خیلی بد جواب می دم . اونجا پاکتر از اونه که تو بیای . اگرم خواستی برگردی اونروز رو انتخاب نکن . خرابش نکن . موقعش هم که شد و برگشتی بدون من شرطی دارم که نمی تونی انجامش بدی . من دیگه مثل قدیم نیستم . دیگه در طبقه ی واقعیه خودم وای می ستم . خیلی بالاتر از تو که هیچی نداری به دنیا بدی . هیچی .... قبلا ...
.
سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای
آهسته می تراود از این غم ترانه ای
باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست
دارم هوای گریه خدایا بهانه ای
.
نمی دونم چطور می خوای بازم بری زیر ناودون . چطور می خوای دوباره شعر بخونی . چطور به موشت نگاه می کنی ... نمی دونم . اما دیگه نمی خوام بنویسم . دیگه بسته . عکس ها ، نامه ها ، فیلم ها ، همه رو فرستادم تو میلم که دست هیچ کس جز خودم بهش نرسه . تا جلوی چشم خودمم نباشه اما هر بار که بخوام بتونم داشته باشمشون . تو رو هم می فرستمت وسط خاطراتم و دیگه به هوای تو توی هیچ کوچه ای نمی رم . بیشتر سعی می کنم برای خودم زندگی کنم و می دونم دیگه می تونم عاشق کسِ دیگه ای بشم . بهش همه ی محبت ها رو بکنم و همینجا قول می دم همه چیز رو بهش بگم تا کسی مثل تو که معلوم نیست اون موقع چه حال و روزی داشته باشه نتونه زندگیمونو خراب کنه . مواظب حسام باش . اون بچه چیزی نداره که ازش بگیری .مواظبش باش . تو که چیزی نداری بهش بدی نه موقعیت اجتماعی ، نه آبرو ، نه محبت ... عشق هم که حرفشو نزن . پس مواظب باش زندگیشو تنهایی تموم نکنی . خودتم عوض شو . اگر چه نمی تونی . تو از اول هم همینو می خواستی . مواظب مامان باش . فکر منم نکن ، دیگه مزاحمت نمی شم ولی اونجور که تو می خوای بد بخت نمی شم تا خوشحال شی . احتمالا کلا خواسته هات از من اینه که کاری به کارت نداشته باشم ، منم کلا فراموشت می کنم . درست همون چیزی که بدت می یاد . فراموش شدن . 20 شهریور هم که می خواستی ... اونم که گفتم . فقط اونروز حاضر می شم صداتو بشنوم . از برخورد اونروز شرمنده . اون بچه عصبانی ام کرده بود . منم حرفه خاصی بهش نزدم فقط هر چی گفتم ، گفتم برو بقیشو از خودش بپرس . تو هم تا می تونستی طبق معمول بستی . فقط من دنبالت بودم و تو از اول عاشق بچه ای بودی که یکی دوسال از تو کوچیکتره ؟ نه ؟اگر کمکی خواستی وظیفه می گه باید انجامش بدم اما بهتر خودت نگی . بگو دیگران بهم بگن. جواب نامه رو هم خواستی تو نظرات بگو نخواستی ببر دفتر بده دست خانم درخشان اگر هم نه اصلا جواب نده . فک نکنم دروغی گفته باشم که نیازی به جواب باشه . من فقط یه دور همه چیزو تعریف کردم . سعی کن جوابت و کارات جوری باشه تا بیشتر برای هم یه خاطره ی قشنگ باشیم .منم که سعی م رو کردم . تا موقعی که بودم بهترین بودم . رفتم هم همه چیزی که بهم داده بودی برات آوردم . یه چیزی جا مونده بود اونم گذاشتم شب عروسیت یکی برات بیاره چون می خوای بزاری کنار تختت . یه نامه ات هم پیشه منه که باید بمونه . کارت ملی هم که پولش و احتمالا با حسام بودید دیگه نمی تونین بگیرین . فدای سرت . درخواست المثنی کردم . اگر گرفتی هم بزار پیش خودت واسه یادگاری . عکسم داره .من تلافی م رو هم می زارم برای موقعی که بچه هات به دنیا اومدن . البته اگر به اون مرحله برسی . من با بچه هات صحبت می کنم و می گم که مادرشون واقعا کیه . با دلیل و مدرک . در مورد بقیه هم بزار خدا تصمیم بگیره . خودش بهتر می دونه ...

بگو |   4