اي حضور مختصر تو هم برو

poem @ ۴ شهريور ۱۳۸۷-۱۵:۱۴

اي  حضور  مختصر  تو   هم   برو
 خوب نيستم اگر . . .  تو  هم  برو
.
تا    كه     من    پرنده    هميشگي  ،
 مي نويسمت  ،  . . .  تو هم  برو
.
راه  كوچه  باغ  دل  كه  بسته  نيست
 در  هريم   رهگذر   تو هم   برو
.
باد مي رود به سمت هر چه مي رود
بي  نشان  و  بي خبر تو  هم  برو
.
باز   مي رسم    به    خلوت    خودم
 با  دلي  شكسته  تر   تو  هم   برو
.
      تانان

نظرات |  

زشت

poem @ ۳۱ مرداد ۱۳۸۷-۱۱:۳۵

 دل من را به چه خوش کرده ام ای یار قدیم
به تو ؟!
ای شک بزرگ
ای تو که ساده ترین سادگی ام را بردی
به تو ای همه یاد ، همه خوب
دل من را به چه خوش ؟
به همین چند نوشته
به همین چند غروب
که تو پیشم بودی
و من هم عاشق تو ؟
دل من را به همین ؟
دل من چیست مگر !
غم دوری کم نیست
غم تو
و دگر چیست که باید بکشم
و دگر چیست که باید بپذیرم
که نیستی
و من هم پر از شرم
و از تو خالی
که تو می خواهی
که چرا ؟
و من از دور خوشم
مثل آواز دهل
و من از دور که باید ببوسم تو را
و من از نزدیکی تو ...
حس خوبی نیست
حس اینکه باشی
مثل یک خاکی زشت
مثل یک هرزه گل زشت و پلید
که فقط ...
از دور سفیدی لذیذی دارد
.
ولی من ...
ولی من خوبم ... من ...
من همینم ... پر عشق ...
من همینم
پر نور
پر حرف
من فقط
...حس عجیبی دارم
من فقط
...حال عجیبی دارم
 .
   تانان

نظرات |  

pic23

bahram @ ۲۸ مرداد ۱۳۸۷-۱۶:۵۲

 

نظرات |  

جدا جدا

poem @ ۲۴ مرداد ۱۳۸۷-۲۲:۴۰

 همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود
.
؟

نظرات |  

یک نفر از ته تقدیر رسید

poem @ ۱۹ مرداد ۱۳۸۷-۱۱:۲۲

 یک نفر از ته تقدیر رسید
باز تنها
شاهد تنهاییش
تق تق ثانیه ها
مثل این بود که او
منتظر بود هنوز
شایدم خس خس آوایش را
به دل سرد هوس دوخته بود
یا که از مرگ هوس
مایوس هنوز
یک نفر از سر آن پیچ گذشت
نه!!!
توهم بود
لحظه ای چند به فکری مشغول
عشق من آیا بود؟
باز هم از سر پیچ گذشت
نه!!!
توهم نیست این بار
عشقی است قریب
نزدیک تر آمد با حالی قریب
مثل این بود که او
شهوتی در سر داشت
یا که نه از بد ما شهوتش ارضا بود
جلوه ای خشک به دستانش بود
شایدم نور به چشمانش بود
جلو تر آمد
آخرین حد هوس در سر داشت
پسرک چشم چرانی می کرد
یا که نه عشق در آن جلوه نمایی می کرد
دختری بود به راه
آری یک دختر بود
ودوباره باز
پسرک چشم چرانی می کرد
و به اندامی سرد
دل خود خوش می کرد
قدمی برداشت پسر
دخترک برگشت
دخترک می ترسید
که به اندام چو ماهش نرسد دست کثیف
پسرکم نیست کثیف
عشق دارد به سرش
ولی افسوس که دختر می هراسد از از خشم پدر
که به آوارگی اش ننجامد
دخترک راه عقب بازگرفت
و چه اندوهگین بود پسرک
نقطه ی شهوت او
رو به سستی می رفت
و دگر هیچ نبود
نه پسر نه دختر و نه حتی شهوت
 .
   محمد امین ناجی

نظرات |   1

خسته و خواب آلود

bahram @ ۱۲ مرداد ۱۳۸۷-۱۰:0۴

 درگيرم !
از واژه هاي قديمي كه دير بازيست دوباره حال و هواي قلب غم زده ام را كرده اند بيزار نيستم . هواي آن رازهايي كه آمده بودند پرواز هايي را برايم به ارمغان بياورند ... حالا چه كرده اند ؟ چه مي بينم ؟ جز اينكه دستانم اينقدر ننوشته اند كه حالا كه مي نويسند دوست دارند بتازند و ديوارها را را به هم بريزند ! چه كنند ؟ كجاست آن ذهن آماده اي كه تمام داستان ها را برايشان تعريف كند . كجاست آن ذهن بزرگواري كه كودكانه ي شان را بپروراند . با آشتي ها و غم هاي داستان هايشان . در ياد آن دست ها و سرانگشت ها چه شعر هايي ست .  ياد آن شعر هاي گم شده اي كه درگير خاطرات ماندند و هيچ وقت خط خطي نشدند . اگر هم بشوند چه شوند ؟  جز دفترچه ي گم شده اي كه هيچ كس بازش نخواهد كرد ؟ كساني از سر دوري . كساني از سر بي سري و كساني ... هيچ كس ! هيچ كس نمي خواند و كسي براي شنيدنش وقت و ذهن اميدواري ندارد . تمام آن وقت ها و ذهن ها كه آمده بودند بخوانند و بروند حالا نارنجي تر از هر پايان غم زده اي روبروي آسمان لگد مال مي شوند . لگد مال مي شوند تا شايد دختر بچه ي عاشقي از آن حوالي آنها را در داستاني بياورد كه در آن پاره پاره هاي تنشان همسان قلبي شود كه ميزبان دلخوري ها و شكست هاست ...
آه !
چه بگويم . جز اينكه واژه هاي حالاي من تنهاترين واژه هاي دنيايند . جايي ميان من و تو پيدايشان كرده ام . جايي شبيه همان راستي هاي پنهان ميان دستهايمان . دست هايي كه ... نمي دانم ! جاودانه اند ؟ جاودانه ي تلخي از يك داستان تلخ تر ؟ نه ! واژه هاي ميان دست هاي ما چيز ديگري مي گويند . واژه ها باد را به ياد مي آورند ... جايي طوفان است اما از چابكي و جواني كه مي افتد ، نسيم خوشاينديست بر صورت نه چندان ظريف مردي ميانسال از طبقه اي خوب .  واژه ها چنين بي رحمند . مي گويند ، هر چه را كه من نه خواهان گفتنش هستم و نه مي دانم . واژه ها باران را ياد مي آورند . كه بر زمين مي خورند . بعد از اينكه نوازشت مي كنند . باران مي ميرد ! مرز نوازشت تا مرگش زياد نيست . باران براي اينكه ببوسدت ، براي اينكه ببويدت ، براي اينكه باشد لحظه اي روي پيرهنت مي ميرد !
خسته ام !
و ديگر امروز نمي نويسم . نه اينكه نخواهم . نمي خواهند . واژه هايم را دوباره مي گيرند . و اين واژه ها ، كه سال هاست سايه ي تكرارهاي مرا در خود مي برند تا  ديگراني باشند كه بينديشند كه طرحي جديد دارم ، كه سال هاست در كنارم هستند -در بوسه ها و دست ها و شرم ها - ... و اين واژه ها خسته اند . مثل چشم هاي من . مثل نگاه من . من مي خوابم و ديگر نمي نويسم و ديگر باراني ... نمي دانم !
.
   تانان

نظرات |  

تو می خواهی

poem @ ۷ مرداد ۱۳۸۷-0۹:۳۴

 می گویند گاهی بهترم
آری بهترم !
بهتر از قبل که مسیر باد را می پیمودم
شاید راضی شود ، خبری دهد ، چیزی بروز دهد
بهترم
دیگر پنجره ام را آنقدر نمی پایم
تا دست و پایش را گم نکند و باز نشود
تا دوباره از شوق اینکه تو باشی
سرک نکشم
.
من بهترم
چون دیگر تو نیستی
که گاهی شعرهایم را برایت بخوانم
و بعد گریه و گریه ... از اینکه چقدر کمند برای چشم های تو
آری بهترم
چون دیگر شک نمی کنم
دیگر نمی خوابم
دیگر صدای پای رهگذران را گوش نمی کنم
مسافر خسته از سفر !
دیگر محال است صدای پای تو در گوش کوچه های ذهن خسته ام بپیچد
دیگر محال است
ای آنکه بخاطرم از من ...
دیگر محال است
محال
...
.
این هم آنچه می خواهی
من بهترم
و دیگر بخاطرت زنده نیستم
و دیگر نمی میرم
این هم بخاطر رفتنت ;
"من مرده ..."
.
   تانان

نظرات |   2

شیطانکم ! دوباره مرا سیب می دهی ؟

poem @ ۳ مرداد ۱۳۸۷-۱۰:۳۵

شیطانکم! دوباره مرا, سیب می دهی؟
ای نفس سرخ وسوسه ها, سیب می دهی؟

هفتاد مرتبه همه شب در قنوت نو
می خواهم از خدا به دعا, سیب می دهی؟

آهی دگر نمانده بساطم تهی شده ست
جان می دهم به نقد بها, سیب می دهی؟

از باغ تن نه-آه...!- به آدم ز باغ روح
حوای من! خدای نما, سیب می دهی؟

- - -

این کفر نعمت است اگر دست رد زنم
وقتی که از بهشت خدا سیب می دهی

سر می برم به پای تو پرهیز عشق را
هنگام که بدون حیا, سیب می دهی

از شاخه ها بچین تو به عاشق سبد-سبد
یک دانه نه! مگر به گدا سیب می دهی!

- - -

دندان زدم به سیب تو یک بار در بهشت
این بار هم بگو به کجا سیب می دهی؟
.
http://www.cloob.com/clubname/persianlitretur


نظرات |   1

روزي مرگ ...

poem @ ۱۵ تير ۱۳۸۷-0۸:۴۵

 در آخر
روز ي مرگ
در تار و پود زندگي ما
گم خواهد شد
روزي يادمان خواهد رفت كجا به دنيا آمده ايم
روزي يادمان خواهد رفت
روزي  مي ميريم !
اما من ...
در هر كلاف زندگي ام
در ياد مرگم
در ياد آن لحظه ي سخت
كه شرمگينانه
التماس دست هاي نجيبت را
با چشم هاي گناهكارم
براي بخششي دشوار
مي كشم .
آنروز  ...
دست خودم نيست !
آنروز  هم من در دست هاي تو خواهم مرد !
.
    تانان

نظرات |   2

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

poem @ ۶ تير ۱۳۸۷-۱۲:۵۰

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
.
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
.
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حصار تو
.
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
.
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
.
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو
.
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
.
اما در این زمانه ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیارتو
.
    محمد علی بهمنی

نظرات |   3

آبی خاکستری سياه

poem @ ۲ تير ۱۳۸۷-۱۱:۱۳

 در شبان غم تنهايی خويش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در اين تاريکی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم
***
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
***
وای باران! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
***
خواب رويای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
***
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
***
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
***
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نيست عبوس
***
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته ای اينک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم ارزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک، اما آيا
باز برميگردی
چه تمنای محال
خنده ام ميگيرد
***
آرزو ميکردم
دشت سرشار ز سرسبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
***
و چه روياهايي
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
که به آسانی يک رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد
***
دل من ميسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
***
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چيز
تو چه کم داری؟
هيچ
***
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی ميشنوی، روی تو را
کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که_عجيب ، عاقبت مرد، افسوس  ! 0
کاشکی ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
***
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا ميزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را ميبندی
***
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسی برخيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
***
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
.
    حميد مصدق

نظرات |  

ن

bahram @ ۲ تير ۱۳۸۷-۱۰:۱۹

 وقتی تو نیستی
 نه هست های ما
 چونان که بایدند
 نه باید ها

نظرات |   2

به من بگو خدا چه جوريه؟

bahram @ ۸ خرداد ۱۳۸۷-0۸:۴۹



دختر كوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد.پدر و مادرش زير بار نمي رفتند چون مي ترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد.منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود.دست بردار هم نبود و هر روز كه مي گذشت بيشتر اصرار مي كرد.عاقبت پدر و مادرش كوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه اي با بچه تنها بماند.دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست.لاي در كمي باز مانده بود و پدرومادر كنجكاو مي توانستند او را ببينند. دختر كوچولو آهسته رفت طرف نوزادوصورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ كرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه؟من داره يادم ميره!»

نظرات |   1

درد

poem @ ۲ خرداد ۱۳۸۷-۱۴:0۵

درد دوري ؟
يا درد بي دردي ؟
در كدامين نقطه ي نا آشنا
گم خواهم شد
در كجاي شانه هاي شرم اين تقدير خود خواسته
در سراي سرد بي صبر كدامين ساقه ي خشكيده
در بطن كدامين ريشه و تيشه
بگو !
اي آنكه از درد نگاهت درد ها
آنگونه بي رحمند
بگو !
اي آنكه از بي حسي خورشيد مي نالي
اي تمام حس تو خالي
اي هميشه سبز ، اي آبي !
در بي دردي ؟
آشنايم كن
اگر دردي چنين آواره از دنياي من در من
چگونه ؟ با چه ترفندي
درد دوري ؟
از چه پيوندي ؟
.
***
.
غمي در من گره خورده
غمي بي حس و بي ترديد
نمي دانم
چه درد سخت بي دردي !
چه دوري !
چه غمگينيِ تلخِ آشنايي دور
و يا درد همين چند لحظه ي ناجور
درد من از آن من نيست
درد من در لحظه ي آن روز ابري نيست
درد من دردي غريب است
هر چه باشد
درد دوري
يا كه نه
درد بي دردي
.
         تانان
 .
.
.
jتولدش مبارك

نظرات |   1