bahram
@
۸ خرداد ۱۳۸۷-0۸:۴۹
به من بگو خدا چه جوريه؟
دختر كوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد.پدر و مادرش زير بار نمي رفتند چون مي ترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد.منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود.دست بردار هم نبود و هر روز كه مي گذشت بيشتر اصرار مي كرد.عاقبت پدر و مادرش كوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه اي با بچه تنها بماند.دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست.لاي در كمي باز مانده بود و پدرومادر كنجكاو مي توانستند او را ببينند. دختر كوچولو آهسته رفت طرف نوزادوصورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ كرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه؟من داره يادم ميره!»
(
|
) @
سلام.مطلب خيلي قشنگي بود.من كه لذت بردم.احساساتم برانگيخته شد و يه خورده به خودم اومدم.