bahram
@
۱۲ مرداد ۱۳۸۷-۱۰:0۴
خسته و خواب آلود
درگيرم !
از واژه هاي قديمي كه دير بازيست دوباره حال و هواي قلب غم زده ام را كرده اند بيزار نيستم . هواي آن رازهايي كه آمده بودند پرواز هايي را برايم به ارمغان بياورند ... حالا چه كرده اند ؟ چه مي بينم ؟ جز اينكه دستانم اينقدر ننوشته اند كه حالا كه مي نويسند دوست دارند بتازند و ديوارها را را به هم بريزند ! چه كنند ؟ كجاست آن ذهن آماده اي كه تمام داستان ها را برايشان تعريف كند . كجاست آن ذهن بزرگواري كه كودكانه ي شان را بپروراند . با آشتي ها و غم هاي داستان هايشان . در ياد آن دست ها و سرانگشت ها چه شعر هايي ست . ياد آن شعر هاي گم شده اي كه درگير خاطرات ماندند و هيچ وقت خط خطي نشدند . اگر هم بشوند چه شوند ؟ جز دفترچه ي گم شده اي كه هيچ كس بازش نخواهد كرد ؟ كساني از سر دوري . كساني از سر بي سري و كساني ... هيچ كس ! هيچ كس نمي خواند و كسي براي شنيدنش وقت و ذهن اميدواري ندارد . تمام آن وقت ها و ذهن ها كه آمده بودند بخوانند و بروند حالا نارنجي تر از هر پايان غم زده اي روبروي آسمان لگد مال مي شوند . لگد مال مي شوند تا شايد دختر بچه ي عاشقي از آن حوالي آنها را در داستاني بياورد كه در آن پاره پاره هاي تنشان همسان قلبي شود كه ميزبان دلخوري ها و شكست هاست ...
آه !
چه بگويم . جز اينكه واژه هاي حالاي من تنهاترين واژه هاي دنيايند . جايي ميان من و تو پيدايشان كرده ام . جايي شبيه همان راستي هاي پنهان ميان دستهايمان . دست هايي كه ... نمي دانم ! جاودانه اند ؟ جاودانه ي تلخي از يك داستان تلخ تر ؟ نه ! واژه هاي ميان دست هاي ما چيز ديگري مي گويند . واژه ها باد را به ياد مي آورند ... جايي طوفان است اما از چابكي و جواني كه مي افتد ، نسيم خوشاينديست بر صورت نه چندان ظريف مردي ميانسال از طبقه اي خوب . واژه ها چنين بي رحمند . مي گويند ، هر چه را كه من نه خواهان گفتنش هستم و نه مي دانم . واژه ها باران را ياد مي آورند . كه بر زمين مي خورند . بعد از اينكه نوازشت مي كنند . باران مي ميرد ! مرز نوازشت تا مرگش زياد نيست . باران براي اينكه ببوسدت ، براي اينكه ببويدت ، براي اينكه باشد لحظه اي روي پيرهنت مي ميرد !
خسته ام !
و ديگر امروز نمي نويسم . نه اينكه نخواهم . نمي خواهند . واژه هايم را دوباره مي گيرند . و اين واژه ها ، كه سال هاست سايه ي تكرارهاي مرا در خود مي برند تا ديگراني باشند كه بينديشند كه طرحي جديد دارم ، كه سال هاست در كنارم هستند -در بوسه ها و دست ها و شرم ها - ... و اين واژه ها خسته اند . مثل چشم هاي من . مثل نگاه من . من مي خوابم و ديگر نمي نويسم و ديگر باراني ... نمي دانم !
.
تانان