جزیی از ورق های کنده ام

bahram @ ۲۰ آبان ۱۳۸۷-۲۱:0۹

وسط دفترام پیداش کردم ، قدیمیه  !
.
واژه ها چه خوب حرف می زنند . من اینگونه بهترم . اینگونه است که می توانم بگویم چگونه شعرها پا به پای نگاه تو می روند و در سایه سار خوشبختی ما شتافتند . من اینگونه غرق می شوم در کشاکش امواج گیسوان پاکی که از پاکی روحت سرچشمه می گیرند . ببخش که در کلام آن گونه نیستم ، ببخش که واژه های تو همیشه کبیرند و نگاهم همیشه صغیر . ببخشم در دید و بازدید روحمان که همیشه کوچکی می کنم . پاک می رود آن روزهای گرم از یادم . پاک می روم از یادت . پاک باز باران نمی بارد بر دشت ِ قلبم .
تو بزرگی نازنین . تو بزرگ ترین واژه ی دفتر های خسته ای هستی که همیشه به ورق های رنگ و رو رفته اش می نازید . اما به ورق های کنده اش معروف بود . به آتش چوب هایی که می آمدند و آن همه شاهکار که در وصف لبخندت نوشته بودم را می بردند . تو بزرگی . بزرگترین اسمی که به خط زشتم چه کودکانه نوشتمش وقتی باران می بارید بر ساحلی که گرم بود از اشکم و تو آن روز نیامده عزیز بودی ... تو بزرگی ، نه آنقدر که  خدا . تو آنقدر بزرگی که خدا وصف ناشدنی آفریدت و هیچ حقیقتی آنقدر زشت نیست که از بزرگی آغوشت بکاهد . هیچ حقیقتی نیست که بخنداندم وقتی تو نمی خندی . از قلبم بپرس که چه سالها نخندیده خوابید و چه روزها که گریه نکرد !
تو بزرگترینی . تو بزرگی که خدا خواسته بزرگ باشی ...
حالا اما در برزخ حقارت خود نازها و نوازش هایم  را با چشم های پیرم تقسیم دریای وجودت میکنم و سر انگشتانم را که شاعرانه اند و بد به لحظه های ناب تکرار ناشدنی صورتت می شناسانم . گویی می خواهم من هم جزیی از آن لحظه های ناب تاریخی باشم . من فکر می کنم که شب ها که تو می خوابی و در خواب هیچ واژه ی ناسالمی در بسترت نمی روید یک گیاه ساده ی مهجور با لبخندی تلخ نگاهت می کند و تو بی حساب هر از گاهی لگد مالم می کنی . تو نمی فهمی که چقدر شیرین میخکوب واژه های بسترت می شوم و چقدر زیبا  کار روحم را به بزرگی تو می بخشم و تو مهربانی می کنی وقتی دوباره صبح با صدایی خواب آلود و چشمانی ... می دانم مرا دوباره به اوج می بری .
نازنین ! دوباره هیچ می شود روزی ... دوباره هیچ ...
                                                                        تانان

نظرات |  

پرنده بودن

bahram @ ۲۰ آبان ۱۳۸۷-0۹:0۹

 پنجره را باز کرده و از طبقه چهلم برج به بیرون می پرم و  برای پانزده ثانیه  پرنده بودن را تجربه می کنم!
.
http://sseevveenn.persianblog.ir/

نظرات |   3

:(

bahram @ ۱۸ آبان ۱۳۸۷-0۹:۳۵

من خیلی وقته پیش از خانم مهدیه کریمی پور یه شعر گذاشتم و با بی دقتی اونو پر از غلط املایی پست کردم . امروز متوجه پیغامی که ایشون تو بخش نظرات گذاشته شدم . فقط می خواستم بگم که  خانم کریمی پور اگر اینجا رو می خونین شرمندگی و عذرخواهی منو قبول کنین . بذارین به حساب اوایل کار وبلاگم و بی دقتی .

نظرات |  

هوس

bahram @ ۱۵ آبان ۱۳۸۷-0۰:۵۶

 

نظرات |   1

هوس

bahram @ ۱۵ آبان ۱۳۸۷-0۰:۲۲

 بی پرده بگذار کمی سخن بگویم . این روز ها نوشته های صفحه ی بی ارزشم پر شده از نوشته های شخصی . دیگر زیاد شعر نمی نویسم تا خوب هایش را ربای اینجا جدا کنم . حالا هم بسیار سعی کردم شعری بگویم از هوس ! دیدم نه . دیگر میان قدم زدن ها و بودن ها و بوسیدن ها شعری نیست . در نفس زدن ها ، کنار گوش ها ... چقدر بال زدیم !
بقیه بخوانند چه فکر می کنند ! نمی شود زیاد حرف زد ... کلا ! می ترسم دوباره هوس شعر هایم را بکنی ، دوباره هوس دست هایم را ...
می ترسم دوباره هوسم را بکنی !
.
بهرام

نظرات |  

شب

bahram @ ۱۱ آبان ۱۳۸۷-0۱:۲۸

 شاید همه ی این اتفاق ها که حتی از نظر من هم خوشبختی میاد ، خود خوشبختی باشن . اما شاید حالا که تنها شبا توی شهر خودم ، زیر بارون ، پر از خشم و نفرت و تنهایی و خیانت قدم می زنم ... شاید این خوشبختیه ! شاید سالگرد ازدواج یه دوست غریبه یا شاید عقد یه دوست نه چندان مهم یا شاید خوب سربازی رفتن یه دوست خیلی خوب یا شاید خوب بودن یه دوست ... شاید اینا خوشبختیه یا شاید من ...
"من دوباره می نویسم "
این جمله رو خیلی ها می شناسن . این یعنی من دوباره کار می کنم ، داستان می نویسم ، فیلم نامه می نویسم ... در کل فکر می کنم . اما بازم می نویسم ، بازم عجیب شدم ، بازم خیالاتی شدم ، بازم نمی خوابم ، بازم کابوس می بینم ، بازم دیوونه شدم و خیلی سعی می کنم تا دوباره برای یه خورده خواب قرص نخورم . آخه ... خیلی زحمت کشید . از خودش مایه گذاشت تا من بخوابم ... بدون قرص . حالا اونم دیگه نمی خوابه ...
نمی دونم . از من بعیده اینقدر شلخته و بد بنویسم . اما من ... دوباره تنها می رم موج شکن ، دوباره زیر بارون خودم و خیس می کنم ، دوباره ...
همه ی اینا بعلاوه خیانتی که خیلی زشت بود . خیلی .
معلومه دلم گرفته ؟ نه !؟ معلومه نمی دونم با کی دارم صحبت می کنم ؟ نه ؟!
دیگه نمی تونم ... دیگه نمی تونم مبارزه طلب باشم . نمی تونم از اول شروع کنم . می خوام همین طور برم و فقط سعی کنم یادم بره روزی همه به زندگیه عاشقانه ی من نگاه می کردن و توی دلشون آرزوی داشتن فقط لحظه ای از زندگی من و داشتن . می خوام بیشتر ببینم . از دنیای آدمایی که هیچ وقت توش زندگی نکردم . می خوام زنده بمونم ... می خوام ...
.
.
ببخشید ! شب بخیر

نظرات |   5

بهرام

bahram @ ۲۵ مهر ۱۳۸۷-۱۰:0۴

 برید کنار ! خسته ام ! غمگینم ! برید ... آهای آدمهای دور و برم ! برید کنار . می خوام دنیام رو ببینم .
من ... من دنیام رو ، خستگی هام رو ، چشم هاشو ، نفس هاشو ...  من دنیام رو می خوام .
پس ، خلوت کنید .... حالا وقته سکوت کردنه

نظر ندید |   1

pic23

bahram @ ۲۸ مرداد ۱۳۸۷-۱۶:۵۲

 

نظرات |  

خسته و خواب آلود

bahram @ ۱۲ مرداد ۱۳۸۷-۱۰:0۴

 درگيرم !
از واژه هاي قديمي كه دير بازيست دوباره حال و هواي قلب غم زده ام را كرده اند بيزار نيستم . هواي آن رازهايي كه آمده بودند پرواز هايي را برايم به ارمغان بياورند ... حالا چه كرده اند ؟ چه مي بينم ؟ جز اينكه دستانم اينقدر ننوشته اند كه حالا كه مي نويسند دوست دارند بتازند و ديوارها را را به هم بريزند ! چه كنند ؟ كجاست آن ذهن آماده اي كه تمام داستان ها را برايشان تعريف كند . كجاست آن ذهن بزرگواري كه كودكانه ي شان را بپروراند . با آشتي ها و غم هاي داستان هايشان . در ياد آن دست ها و سرانگشت ها چه شعر هايي ست .  ياد آن شعر هاي گم شده اي كه درگير خاطرات ماندند و هيچ وقت خط خطي نشدند . اگر هم بشوند چه شوند ؟  جز دفترچه ي گم شده اي كه هيچ كس بازش نخواهد كرد ؟ كساني از سر دوري . كساني از سر بي سري و كساني ... هيچ كس ! هيچ كس نمي خواند و كسي براي شنيدنش وقت و ذهن اميدواري ندارد . تمام آن وقت ها و ذهن ها كه آمده بودند بخوانند و بروند حالا نارنجي تر از هر پايان غم زده اي روبروي آسمان لگد مال مي شوند . لگد مال مي شوند تا شايد دختر بچه ي عاشقي از آن حوالي آنها را در داستاني بياورد كه در آن پاره پاره هاي تنشان همسان قلبي شود كه ميزبان دلخوري ها و شكست هاست ...
آه !
چه بگويم . جز اينكه واژه هاي حالاي من تنهاترين واژه هاي دنيايند . جايي ميان من و تو پيدايشان كرده ام . جايي شبيه همان راستي هاي پنهان ميان دستهايمان . دست هايي كه ... نمي دانم ! جاودانه اند ؟ جاودانه ي تلخي از يك داستان تلخ تر ؟ نه ! واژه هاي ميان دست هاي ما چيز ديگري مي گويند . واژه ها باد را به ياد مي آورند ... جايي طوفان است اما از چابكي و جواني كه مي افتد ، نسيم خوشاينديست بر صورت نه چندان ظريف مردي ميانسال از طبقه اي خوب .  واژه ها چنين بي رحمند . مي گويند ، هر چه را كه من نه خواهان گفتنش هستم و نه مي دانم . واژه ها باران را ياد مي آورند . كه بر زمين مي خورند . بعد از اينكه نوازشت مي كنند . باران مي ميرد ! مرز نوازشت تا مرگش زياد نيست . باران براي اينكه ببوسدت ، براي اينكه ببويدت ، براي اينكه باشد لحظه اي روي پيرهنت مي ميرد !
خسته ام !
و ديگر امروز نمي نويسم . نه اينكه نخواهم . نمي خواهند . واژه هايم را دوباره مي گيرند . و اين واژه ها ، كه سال هاست سايه ي تكرارهاي مرا در خود مي برند تا  ديگراني باشند كه بينديشند كه طرحي جديد دارم ، كه سال هاست در كنارم هستند -در بوسه ها و دست ها و شرم ها - ... و اين واژه ها خسته اند . مثل چشم هاي من . مثل نگاه من . من مي خوابم و ديگر نمي نويسم و ديگر باراني ... نمي دانم !
.
   تانان

نظرات |  

ن

bahram @ ۲ تير ۱۳۸۷-۱۰:۱۹

 وقتی تو نیستی
 نه هست های ما
 چونان که بایدند
 نه باید ها

نظرات |   2

به من بگو خدا چه جوريه؟

bahram @ ۸ خرداد ۱۳۸۷-0۸:۴۹



دختر كوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يك كفش كرده بود كه با او تنها باشد.پدر و مادرش زير بار نمي رفتند چون مي ترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد.منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نمي داد و با برادرش خيلي مهربان بود.دست بردار هم نبود و هر روز كه مي گذشت بيشتر اصرار مي كرد.عاقبت پدر و مادرش كوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه اي با بچه تنها بماند.دختر كوچولو با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست.لاي در كمي باز مانده بود و پدرومادر كنجكاو مي توانستند او را ببينند. دختر كوچولو آهسته رفت طرف نوزادوصورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ كرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه؟من داره يادم ميره!»

نظرات |   1

...

bahram @ ۲ خرداد ۱۳۸۷-۱۳:۴۷

من براي هميشه برگشتم انزلي ! اما ...  خوشحال نيستم