بوی بهار می شنوم از صدای تو

poem @ ۲۵ آبان ۱۳۸۷-۲۰:۵۳

 بوی بهار می شنوم از صدای تو
نازک تر از گل است گل گونه های تو
ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو
ای صورت توآیه و آیینه خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو
صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو
رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره دلم که بریزم به پای تو
امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
فردا عصای خستگی ام شانه های تو
در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
آواز آسمانیشان لای لای تو
بگذا ر با تو عالم خود را عوض کنم
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو
این حال و عالمی که تو داری برای من
دار ندارو جان و دل من برای تو
ای دل به جان تو دل و جانم از آن توست
ای درد تو به جان من ای من فدای تو
.
     قیصر امین پور

نظرات |   1

جزیی از ورق های کنده ام

bahram @ ۲۰ آبان ۱۳۸۷-۲۱:0۹

وسط دفترام پیداش کردم ، قدیمیه  !
.
واژه ها چه خوب حرف می زنند . من اینگونه بهترم . اینگونه است که می توانم بگویم چگونه شعرها پا به پای نگاه تو می روند و در سایه سار خوشبختی ما شتافتند . من اینگونه غرق می شوم در کشاکش امواج گیسوان پاکی که از پاکی روحت سرچشمه می گیرند . ببخش که در کلام آن گونه نیستم ، ببخش که واژه های تو همیشه کبیرند و نگاهم همیشه صغیر . ببخشم در دید و بازدید روحمان که همیشه کوچکی می کنم . پاک می رود آن روزهای گرم از یادم . پاک می روم از یادت . پاک باز باران نمی بارد بر دشت ِ قلبم .
تو بزرگی نازنین . تو بزرگ ترین واژه ی دفتر های خسته ای هستی که همیشه به ورق های رنگ و رو رفته اش می نازید . اما به ورق های کنده اش معروف بود . به آتش چوب هایی که می آمدند و آن همه شاهکار که در وصف لبخندت نوشته بودم را می بردند . تو بزرگی . بزرگترین اسمی که به خط زشتم چه کودکانه نوشتمش وقتی باران می بارید بر ساحلی که گرم بود از اشکم و تو آن روز نیامده عزیز بودی ... تو بزرگی ، نه آنقدر که  خدا . تو آنقدر بزرگی که خدا وصف ناشدنی آفریدت و هیچ حقیقتی آنقدر زشت نیست که از بزرگی آغوشت بکاهد . هیچ حقیقتی نیست که بخنداندم وقتی تو نمی خندی . از قلبم بپرس که چه سالها نخندیده خوابید و چه روزها که گریه نکرد !
تو بزرگترینی . تو بزرگی که خدا خواسته بزرگ باشی ...
حالا اما در برزخ حقارت خود نازها و نوازش هایم  را با چشم های پیرم تقسیم دریای وجودت میکنم و سر انگشتانم را که شاعرانه اند و بد به لحظه های ناب تکرار ناشدنی صورتت می شناسانم . گویی می خواهم من هم جزیی از آن لحظه های ناب تاریخی باشم . من فکر می کنم که شب ها که تو می خوابی و در خواب هیچ واژه ی ناسالمی در بسترت نمی روید یک گیاه ساده ی مهجور با لبخندی تلخ نگاهت می کند و تو بی حساب هر از گاهی لگد مالم می کنی . تو نمی فهمی که چقدر شیرین میخکوب واژه های بسترت می شوم و چقدر زیبا  کار روحم را به بزرگی تو می بخشم و تو مهربانی می کنی وقتی دوباره صبح با صدایی خواب آلود و چشمانی ... می دانم مرا دوباره به اوج می بری .
نازنین ! دوباره هیچ می شود روزی ... دوباره هیچ ...
                                                                        تانان

نظرات |  

پرنده بودن

bahram @ ۲۰ آبان ۱۳۸۷-0۹:0۹

 پنجره را باز کرده و از طبقه چهلم برج به بیرون می پرم و  برای پانزده ثانیه  پرنده بودن را تجربه می کنم!
.
http://sseevveenn.persianblog.ir/

نظرات |   3

:(

bahram @ ۱۸ آبان ۱۳۸۷-0۹:۳۵

من خیلی وقته پیش از خانم مهدیه کریمی پور یه شعر گذاشتم و با بی دقتی اونو پر از غلط املایی پست کردم . امروز متوجه پیغامی که ایشون تو بخش نظرات گذاشته شدم . فقط می خواستم بگم که  خانم کریمی پور اگر اینجا رو می خونین شرمندگی و عذرخواهی منو قبول کنین . بذارین به حساب اوایل کار وبلاگم و بی دقتی .

نظرات |  

هوس

bahram @ ۱۵ آبان ۱۳۸۷-0۰:۵۶

 

نظرات |   1

هوس

bahram @ ۱۵ آبان ۱۳۸۷-0۰:۲۲

 بی پرده بگذار کمی سخن بگویم . این روز ها نوشته های صفحه ی بی ارزشم پر شده از نوشته های شخصی . دیگر زیاد شعر نمی نویسم تا خوب هایش را ربای اینجا جدا کنم . حالا هم بسیار سعی کردم شعری بگویم از هوس ! دیدم نه . دیگر میان قدم زدن ها و بودن ها و بوسیدن ها شعری نیست . در نفس زدن ها ، کنار گوش ها ... چقدر بال زدیم !
بقیه بخوانند چه فکر می کنند ! نمی شود زیاد حرف زد ... کلا ! می ترسم دوباره هوس شعر هایم را بکنی ، دوباره هوس دست هایم را ...
می ترسم دوباره هوسم را بکنی !
.
بهرام

نظرات |  

تک بیتی

poem @ ۱۵ آبان ۱۳۸۷-0۰:0۲

در قتل من ای مه بکِش آهسته کمان را      ..     حیف است که پیکان تو بیرون رود از دل

شب

bahram @ ۱۱ آبان ۱۳۸۷-0۱:۲۸

 شاید همه ی این اتفاق ها که حتی از نظر من هم خوشبختی میاد ، خود خوشبختی باشن . اما شاید حالا که تنها شبا توی شهر خودم ، زیر بارون ، پر از خشم و نفرت و تنهایی و خیانت قدم می زنم ... شاید این خوشبختیه ! شاید سالگرد ازدواج یه دوست غریبه یا شاید عقد یه دوست نه چندان مهم یا شاید خوب سربازی رفتن یه دوست خیلی خوب یا شاید خوب بودن یه دوست ... شاید اینا خوشبختیه یا شاید من ...
"من دوباره می نویسم "
این جمله رو خیلی ها می شناسن . این یعنی من دوباره کار می کنم ، داستان می نویسم ، فیلم نامه می نویسم ... در کل فکر می کنم . اما بازم می نویسم ، بازم عجیب شدم ، بازم خیالاتی شدم ، بازم نمی خوابم ، بازم کابوس می بینم ، بازم دیوونه شدم و خیلی سعی می کنم تا دوباره برای یه خورده خواب قرص نخورم . آخه ... خیلی زحمت کشید . از خودش مایه گذاشت تا من بخوابم ... بدون قرص . حالا اونم دیگه نمی خوابه ...
نمی دونم . از من بعیده اینقدر شلخته و بد بنویسم . اما من ... دوباره تنها می رم موج شکن ، دوباره زیر بارون خودم و خیس می کنم ، دوباره ...
همه ی اینا بعلاوه خیانتی که خیلی زشت بود . خیلی .
معلومه دلم گرفته ؟ نه !؟ معلومه نمی دونم با کی دارم صحبت می کنم ؟ نه ؟!
دیگه نمی تونم ... دیگه نمی تونم مبارزه طلب باشم . نمی تونم از اول شروع کنم . می خوام همین طور برم و فقط سعی کنم یادم بره روزی همه به زندگیه عاشقانه ی من نگاه می کردن و توی دلشون آرزوی داشتن فقط لحظه ای از زندگی من و داشتن . می خوام بیشتر ببینم . از دنیای آدمایی که هیچ وقت توش زندگی نکردم . می خوام زنده بمونم ... می خوام ...
.
.
ببخشید ! شب بخیر

نظرات |   5

فاصله

weblogs @ ۱ آبان ۱۳۸۷-۱۲:۴۳

 مو‌هایم هیچ‌وقت آن‌قدر بلند نشد
که تو
تمام طول شب با‌ آن‌ها شعر ببافی
هیچ‌وقت آن‌طورکه خواستیم صبح نشد
همیشه
حتی اگر شده تار مویی
بین ما فاصله بود.
.
http://nimdaayereh.persianblog.ir/

نظرات |   3

پشیمانم و می میرم

poem @ ۳۰ مهر ۱۳۸۷-۱۱:۵۳

 من پشیمانم
پشیمانم از اینکه در تمام  سال های خوب تکراری
درون سینه ام تنها برای لحظه های ناب بی تابی
برای با تو بودن ها ، نبودن ها
فقط تنها برای این تمنا ها
فضایی  وهم آلود و سرد و خسته جان
در تمام جان
نگه داشتم
پشیمانم از اینکه در ره خود نیز
با تو بودن را به تو ای لحظه هایت تلخ
                                                  بخشیدم
نه ! نبخشیدم !
برایت آرزو کردم
و ای لعنت
ای نفرین به من
نفرین به من که تلخ و بی روحم
چرا من را برای تو چنین چیزی
بجای آرزو های اهورایی
بجای خوبی ها و بیداری
خواب تکراری
                   سیاهی
                            تلخ کامی
.
پشیمانم
و تو ای لحظه هایت تلخ
و تو ای گل
می بخشی
و می دانم که می میرم
درون واژه های بخشش پاکت
از درون سینه ات بیرون بیاندازم !
من این بی جان و تنهایم ولی
از با تو بودن بیم ناکم
مرا تنها گذارم با چنین گرگان بی روحی
همین گرگان روبه صورتِ خرگوش بازی کن
همین چند پاره ی بی برگ ، بی ریشه ، خموش و تیره و انبوه از کینه
مرا تنها گذار ، اینجا فقط تکرار من کافیست
همین که ساکتم
همین که خوب می میرم
دلگرمش می کند زیبا !
تو می دانی ؟!
دیگر دلت کافیست
برای این سیه چهره نسوزان دل
برای قلب داغش کینه ی من بس
برای آرامشش مرگم چه روحانی
همین را خواست
می بخشم
نه !
نمی بخشم
می گیرد
نه !
شاید تو می بخشی
همین را !
همین تکرار بی پروا !
همین من را !
بیا "نرگس" !
بیا یک بار کنارم باش
در جسمم
بیا یک بار این آخر
ببین جسمم چه بی باک است
بیا یک بار به دور از روح
ببین !
دوباره بیمار بیمارم
دوباره خوب می میرم
.
    تانان

نظرات |   2

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

poem @ ۲۸ مهر ۱۳۸۷-۱۰:۳۳

 بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید
آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید
.
گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست
کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید
.
کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست
ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید
.
دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟
ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید
.
ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم
سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید
.
لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟
ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید
.
از ابروانمان گره بسته وا کنید
بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید
.
آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود
نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید
.
پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید
بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

        زرویی نصرآباد

نظرات |   1

بهرام

bahram @ ۲۵ مهر ۱۳۸۷-۱۰:0۴

 برید کنار ! خسته ام ! غمگینم ! برید ... آهای آدمهای دور و برم ! برید کنار . می خوام دنیام رو ببینم .
من ... من دنیام رو ، خستگی هام رو ، چشم هاشو ، نفس هاشو ...  من دنیام رو می خوام .
پس ، خلوت کنید .... حالا وقته سکوت کردنه

نظر ندید |   1

پیش از اینها فکر میکردم خدا

poem @ ۱۱ مهر ۱۳۸۷-۱۳:۵۸

 پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
.
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
.
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
.
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
.
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
.
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
.
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
.
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
.
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
.
باهمین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
.
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا
.
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
.
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
.
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
.
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
.
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
دل خود گفت و گویی تازه کرد
.
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
.
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
.
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
.
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
.
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
.
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
..
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
.
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
پیش از اینها فکر می کردم خدا

  ققیصر امین پور

نظرات |   2

برکه ی سخاوت

poem @ ۱۰ شهريور ۱۳۸۷-۲۰:۴۱

 برکه ی پاک
آسمان آبی
و من که واژه هایم را
درون آب تلیت می کنم
و تو که پاکی و گرم
نگاه می کنی
و سخاوتت را به چشمانم هدیه می دهی
و من !
چه بی شرم و بد
هر بار کمتر و کمتر
به برکه ی خوشبختی
                           نزدیک می شوم
و واژه هایم همه تلخ
و می آیم
و تو هنوز کنار برکه ای
و سخاوتت را با چشمانی پر از غم
به چشمانم می بخشی
و واژه های قدیمی را که
که بد اند و خراب و کهنه
ار آب پاک می چینی
و من !
بی صبر و بی تدبیر
بی حس و تن پرور
به نگاهت خیره می شوم
و برکه ی ذهنت
پر است از واژه های خرابم
.
***
.
حالا که کنار برکه ام
واژه هایم واژه هایت را در آغوش می گیرند
و رود های چموش بی راهه های رسیدنمان را خراب کرده اند
و من از سر میل می آیم
و تو هنوز آنجایی
واژه تلیت می کنی
و سخاوتت را به چشمانم می بخشی
ای همیشه  خوب !
                خوب !
                خوب !
من ...
.
     تانان

نظرات |   6