poem @ ۲ خرداد ۱۳۸۷-۱۴:0۵

درد

درد دوري ؟
يا درد بي دردي ؟
در كدامين نقطه ي نا آشنا
گم خواهم شد
در كجاي شانه هاي شرم اين تقدير خود خواسته
در سراي سرد بي صبر كدامين ساقه ي خشكيده
در بطن كدامين ريشه و تيشه
بگو !
اي آنكه از درد نگاهت درد ها
آنگونه بي رحمند
بگو !
اي آنكه از بي حسي خورشيد مي نالي
اي تمام حس تو خالي
اي هميشه سبز ، اي آبي !
در بي دردي ؟
آشنايم كن
اگر دردي چنين آواره از دنياي من در من
چگونه ؟ با چه ترفندي
درد دوري ؟
از چه پيوندي ؟
.
***
.
غمي در من گره خورده
غمي بي حس و بي ترديد
نمي دانم
چه درد سخت بي دردي !
چه دوري !
چه غمگينيِ تلخِ آشنايي دور
و يا درد همين چند لحظه ي ناجور
درد من از آن من نيست
درد من در لحظه ي آن روز ابري نيست
درد من دردي غريب است
هر چه باشد
درد دوري
يا كه نه
درد بي دردي
.
         تانان
 .
.
.
jتولدش مبارك

نظرات|   1

 
setayesh  ( Email | Home) @ ۱۳۸۷/۰۵/۲۰ 0۷:۴۱
az nazare an vaghean veblage naz oo jazabiyee.va oidvaram behtar az ina ro ham be zodiye zood eraye bedid dostan movafagh bashid

:نام

:پست الکترونيک

:وب سايت

:پيام