poem @ ۱۵ تير ۱۳۸۷-0۸:۴۵

روزي مرگ ...

 در آخر
روز ي مرگ
در تار و پود زندگي ما
گم خواهد شد
روزي يادمان خواهد رفت كجا به دنيا آمده ايم
روزي يادمان خواهد رفت
روزي  مي ميريم !
اما من ...
در هر كلاف زندگي ام
در ياد مرگم
در ياد آن لحظه ي سخت
كه شرمگينانه
التماس دست هاي نجيبت را
با چشم هاي گناهكارم
براي بخششي دشوار
مي كشم .
آنروز  ...
دست خودم نيست !
آنروز  هم من در دست هاي تو خواهم مرد !
.
    تانان

نظرات|   2

 
behrooz  ( Email | Home) @ ۱۳۸۷/۰۴/۳۰ 0۷:0۹
شروع تازه اي، آغازم بده بيا دستم بگير، پروازم بده ميخوام كه بخونم از ته دل بيا نشكن دلو، آوازم بده . . . ------------------------------- سلام حتما به وبم سر بزن و آدرس وبتو بگذار. ممنون.

شهرام(نوبت عاشقي)  ( Email | Home) @ ۱۳۸۷/۰۴/۲۰ 0۸:۵۶
سلام دوست عزیز خوبی؟ زیبا و دلنشین مینویسی خوشحالم که پیدات کردم من هم با شعر فریب آپم و چشم براه مهربونیت. امیدوارم با نظرهای سازندت تو بهتر شدن کمکم کنی

:نام

:پست الکترونيک

:وب سايت

:پيام