poem
@
۶ تير ۱۳۸۷-۱۲:۵۰
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
.
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
.
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حصار تو
.
احساس می کنم که جدایم نموده اند
همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
.
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
.
این سوت آخر است و غریبانه می رود
تنهاترین مسافر تو از دیار تو
.
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
.
اما در این زمانه ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیارتو
.
محمد علی بهمنی
(
|
) @
سلام
به آرین شعر بیا تا نبودنم راببینی
یا علی
(
|
) @
ت
ر
س
م
(
|
) @
سلام
زندگی می کنم
و سخت برآنم که بدانم
چه پرندگانی
در رگهای من دربنداند
فرتوت با چند بخش به روز شد و مشتاق دیدار شما و نظرات شما هست