بوی بهار می شنوم از صدای تو

poem @ ۲۵ آبان ۱۳۸۷-۲۰:۵۳

 بوی بهار می شنوم از صدای تو
نازک تر از گل است گل گونه های تو
ای در طنین نبض تو آهنگ قلب من
ای بوی هر چه گل نفس آشنای تو
ای صورت توآیه و آیینه خدا
حقا که هیچ نقص ندارد خدای تو
صد کهکشان ستاره و هفت آسمان حریر
آورده ام که فرش کنم زیر پای تو
رنگین کمانی از نخ باران تنیده ام
تا تاب هفت رنگ ببندم برای تو
چیزی عزیزتر ز تمام دلم نبود
ای پاره دلم که بریزم به پای تو
امروز تکیه گاه تو آغوش گرم من
فردا عصای خستگی ام شانه های تو
در خاک هم دلم به هوای تو می تپد
چیزی کم از بهشت ندارد هوای تو
همبازیان خواب تو خیل فرشتگان
آواز آسمانیشان لای لای تو
بگذا ر با تو عالم خود را عوض کنم
یک لحظه تو به جای من و من به جای تو
این حال و عالمی که تو داری برای من
دار ندارو جان و دل من برای تو
ای دل به جان تو دل و جانم از آن توست
ای درد تو به جان من ای من فدای تو
.
     قیصر امین پور

نظرات |   1

تک بیتی

poem @ ۱۵ آبان ۱۳۸۷-0۰:0۲

در قتل من ای مه بکِش آهسته کمان را      ..     حیف است که پیکان تو بیرون رود از دل

پشیمانم و می میرم

poem @ ۳۰ مهر ۱۳۸۷-۱۱:۵۳

 من پشیمانم
پشیمانم از اینکه در تمام  سال های خوب تکراری
درون سینه ام تنها برای لحظه های ناب بی تابی
برای با تو بودن ها ، نبودن ها
فقط تنها برای این تمنا ها
فضایی  وهم آلود و سرد و خسته جان
در تمام جان
نگه داشتم
پشیمانم از اینکه در ره خود نیز
با تو بودن را به تو ای لحظه هایت تلخ
                                                  بخشیدم
نه ! نبخشیدم !
برایت آرزو کردم
و ای لعنت
ای نفرین به من
نفرین به من که تلخ و بی روحم
چرا من را برای تو چنین چیزی
بجای آرزو های اهورایی
بجای خوبی ها و بیداری
خواب تکراری
                   سیاهی
                            تلخ کامی
.
پشیمانم
و تو ای لحظه هایت تلخ
و تو ای گل
می بخشی
و می دانم که می میرم
درون واژه های بخشش پاکت
از درون سینه ات بیرون بیاندازم !
من این بی جان و تنهایم ولی
از با تو بودن بیم ناکم
مرا تنها گذارم با چنین گرگان بی روحی
همین گرگان روبه صورتِ خرگوش بازی کن
همین چند پاره ی بی برگ ، بی ریشه ، خموش و تیره و انبوه از کینه
مرا تنها گذار ، اینجا فقط تکرار من کافیست
همین که ساکتم
همین که خوب می میرم
دلگرمش می کند زیبا !
تو می دانی ؟!
دیگر دلت کافیست
برای این سیه چهره نسوزان دل
برای قلب داغش کینه ی من بس
برای آرامشش مرگم چه روحانی
همین را خواست
می بخشم
نه !
نمی بخشم
می گیرد
نه !
شاید تو می بخشی
همین را !
همین تکرار بی پروا !
همین من را !
بیا "نرگس" !
بیا یک بار کنارم باش
در جسمم
بیا یک بار این آخر
ببین جسمم چه بی باک است
بیا یک بار به دور از روح
ببین !
دوباره بیمار بیمارم
دوباره خوب می میرم
.
    تانان

نظرات |   2

بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

poem @ ۲۸ مهر ۱۳۸۷-۱۰:۳۳

 بانو، شما چقدر لطیفید، ساده‌اید
آیینه‌اید، مثل خدا بی افاده‌اید
.
گرمید و زیر سایه‌ا‌تان می‌شود نشست
کوهید، جنگلید، درختان جاده‌اید
.
کوریم اگر نه صفحه‌ی دفتر سفید نیست
ایشان نوشته‌اند، شما شرح داده‌اید
.
دست طلب به دامنتان می‌شود نزد؟
ما اوفتاده‌ایم، شما ایستاده‌اید
.
ما تحفه‌ای به غیر ارادت نداشتیم
سست است، رد کنید که صاحب اراده‌اید
.
لبهایتان چرا به سخن وا نمی‌شود؟
ای خوش به حال مهر که بر لب نهاده‌اید
.
از ابروانمان گره بسته وا کنید
بانو شما که صاحب رویی گشاده‌اید
.
آدم که مثل معجزه نازل نمی‌شود
نورید، آیه‌اید، ز مادر نزاده‌اید
.
پیچیده اید و سخت ولی سخت نیستید
بانو شما چقدر لطیفید، ساده‌اید

        زرویی نصرآباد

نظرات |   1

پیش از اینها فکر میکردم خدا

poem @ ۱۱ مهر ۱۳۸۷-۱۳:۵۸

 پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
.
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
.
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
.
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
.
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
.
بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
.
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
.
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند
.
کج گشودی دست سنگت می کند
کج نهادی پا لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
.
باهمین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سر کشم
.
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا
.
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
.
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسئله
.
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
.
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
.
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد
دل خود گفت و گویی تازه کرد
.
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ انجا در زمین؟
گفت آری خانه ی او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
.
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
.
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
.
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
.
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
.
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا
..
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
.
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
پیش از اینها فکر می کردم خدا

  ققیصر امین پور

نظرات |   2

برکه ی سخاوت

poem @ ۱۰ شهريور ۱۳۸۷-۲۰:۴۱

 برکه ی پاک
آسمان آبی
و من که واژه هایم را
درون آب تلیت می کنم
و تو که پاکی و گرم
نگاه می کنی
و سخاوتت را به چشمانم هدیه می دهی
و من !
چه بی شرم و بد
هر بار کمتر و کمتر
به برکه ی خوشبختی
                           نزدیک می شوم
و واژه هایم همه تلخ
و می آیم
و تو هنوز کنار برکه ای
و سخاوتت را با چشمانی پر از غم
به چشمانم می بخشی
و واژه های قدیمی را که
که بد اند و خراب و کهنه
ار آب پاک می چینی
و من !
بی صبر و بی تدبیر
بی حس و تن پرور
به نگاهت خیره می شوم
و برکه ی ذهنت
پر است از واژه های خرابم
.
***
.
حالا که کنار برکه ام
واژه هایم واژه هایت را در آغوش می گیرند
و رود های چموش بی راهه های رسیدنمان را خراب کرده اند
و من از سر میل می آیم
و تو هنوز آنجایی
واژه تلیت می کنی
و سخاوتت را به چشمانم می بخشی
ای همیشه  خوب !
                خوب !
                خوب !
من ...
.
     تانان

نظرات |   6

اي حضور مختصر تو هم برو

poem @ ۴ شهريور ۱۳۸۷-۱۵:۱۴

اي  حضور  مختصر  تو   هم   برو
 خوب نيستم اگر . . .  تو  هم  برو
.
تا    كه     من    پرنده    هميشگي  ،
 مي نويسمت  ،  . . .  تو هم  برو
.
راه  كوچه  باغ  دل  كه  بسته  نيست
 در  هريم   رهگذر   تو هم   برو
.
باد مي رود به سمت هر چه مي رود
بي  نشان  و  بي خبر تو  هم  برو
.
باز   مي رسم    به    خلوت    خودم
 با  دلي  شكسته  تر   تو  هم   برو
.
      تانان

نظرات |   1

زشت

poem @ ۳۱ مرداد ۱۳۸۷-۱۱:۳۵

 دل من را به چه خوش کرده ام ای یار قدیم
به تو ؟!
ای شک بزرگ
ای تو که ساده ترین سادگی ام را بردی
به تو ای همه یاد ، همه خوب
دل من را به چه خوش ؟
به همین چند نوشته
به همین چند غروب
که تو پیشم بودی
و من هم عاشق تو ؟
دل من را به همین ؟
دل من چیست مگر !
غم دوری کم نیست
غم تو
و دگر چیست که باید بکشم
و دگر چیست که باید بپذیرم
که نیستی
و من هم پر از شرم
و از تو خالی
که تو می خواهی
که چرا ؟
و من از دور خوشم
مثل آواز دهل
و من از دور که باید ببوسم تو را
و من از نزدیکی تو ...
حس خوبی نیست
حس اینکه باشی
مثل یک خاکی زشت
مثل یک هرزه گل زشت و پلید
که فقط ...
از دور سفیدی لذیذی دارد
.
ولی من ...
ولی من خوبم ... من ...
من همینم ... پر عشق ...
من همینم
پر نور
پر حرف
من فقط
...حس عجیبی دارم
من فقط
...حال عجیبی دارم
 .
   تانان

نظرات |  

جدا جدا

poem @ ۲۴ مرداد ۱۳۸۷-۲۲:۴۰

 همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود
.
؟

نظرات |  

یک نفر از ته تقدیر رسید

poem @ ۱۹ مرداد ۱۳۸۷-۱۱:۲۲

 یک نفر از ته تقدیر رسید
باز تنها
شاهد تنهاییش
تق تق ثانیه ها
مثل این بود که او
منتظر بود هنوز
شایدم خس خس آوایش را
به دل سرد هوس دوخته بود
یا که از مرگ هوس
مایوس هنوز
یک نفر از سر آن پیچ گذشت
نه!!!
توهم بود
لحظه ای چند به فکری مشغول
عشق من آیا بود؟
باز هم از سر پیچ گذشت
نه!!!
توهم نیست این بار
عشقی است قریب
نزدیک تر آمد با حالی قریب
مثل این بود که او
شهوتی در سر داشت
یا که نه از بد ما شهوتش ارضا بود
جلوه ای خشک به دستانش بود
شایدم نور به چشمانش بود
جلو تر آمد
آخرین حد هوس در سر داشت
پسرک چشم چرانی می کرد
یا که نه عشق در آن جلوه نمایی می کرد
دختری بود به راه
آری یک دختر بود
ودوباره باز
پسرک چشم چرانی می کرد
و به اندامی سرد
دل خود خوش می کرد
قدمی برداشت پسر
دخترک برگشت
دخترک می ترسید
که به اندام چو ماهش نرسد دست کثیف
پسرکم نیست کثیف
عشق دارد به سرش
ولی افسوس که دختر می هراسد از از خشم پدر
که به آوارگی اش ننجامد
دخترک راه عقب بازگرفت
و چه اندوهگین بود پسرک
نقطه ی شهوت او
رو به سستی می رفت
و دگر هیچ نبود
نه پسر نه دختر و نه حتی شهوت
 .
   محمد امین ناجی

نظرات |   1

تو می خواهی

poem @ ۷ مرداد ۱۳۸۷-0۹:۳۴

 می گویند گاهی بهترم
آری بهترم !
بهتر از قبل که مسیر باد را می پیمودم
شاید راضی شود ، خبری دهد ، چیزی بروز دهد
بهترم
دیگر پنجره ام را آنقدر نمی پایم
تا دست و پایش را گم نکند و باز نشود
تا دوباره از شوق اینکه تو باشی
سرک نکشم
.
من بهترم
چون دیگر تو نیستی
که گاهی شعرهایم را برایت بخوانم
و بعد گریه و گریه ... از اینکه چقدر کمند برای چشم های تو
آری بهترم
چون دیگر شک نمی کنم
دیگر نمی خوابم
دیگر صدای پای رهگذران را گوش نمی کنم
مسافر خسته از سفر !
دیگر محال است صدای پای تو در گوش کوچه های ذهن خسته ام بپیچد
دیگر محال است
ای آنکه بخاطرم از من ...
دیگر محال است
محال
...
.
این هم آنچه می خواهی
من بهترم
و دیگر بخاطرت زنده نیستم
و دیگر نمی میرم
این هم بخاطر رفتنت ;
"من مرده ..."
.
   تانان

نظرات |   2

شیطانکم ! دوباره مرا سیب می دهی ؟

poem @ ۳ مرداد ۱۳۸۷-۱۰:۳۵

شیطانکم! دوباره مرا, سیب می دهی؟
ای نفس سرخ وسوسه ها, سیب می دهی؟

هفتاد مرتبه همه شب در قنوت نو
می خواهم از خدا به دعا, سیب می دهی؟

آهی دگر نمانده بساطم تهی شده ست
جان می دهم به نقد بها, سیب می دهی؟

از باغ تن نه-آه...!- به آدم ز باغ روح
حوای من! خدای نما, سیب می دهی؟

- - -

این کفر نعمت است اگر دست رد زنم
وقتی که از بهشت خدا سیب می دهی

سر می برم به پای تو پرهیز عشق را
هنگام که بدون حیا, سیب می دهی

از شاخه ها بچین تو به عاشق سبد-سبد
یک دانه نه! مگر به گدا سیب می دهی!

- - -

دندان زدم به سیب تو یک بار در بهشت
این بار هم بگو به کجا سیب می دهی؟
.
http://www.cloob.com/clubname/persianlitretur


نظرات |   1

روزي مرگ ...

poem @ ۱۵ تير ۱۳۸۷-0۸:۴۵

 در آخر
روز ي مرگ
در تار و پود زندگي ما
گم خواهد شد
روزي يادمان خواهد رفت كجا به دنيا آمده ايم
روزي يادمان خواهد رفت
روزي  مي ميريم !
اما من ...
در هر كلاف زندگي ام
در ياد مرگم
در ياد آن لحظه ي سخت
كه شرمگينانه
التماس دست هاي نجيبت را
با چشم هاي گناهكارم
براي بخششي دشوار
مي كشم .
آنروز  ...
دست خودم نيست !
آنروز  هم من در دست هاي تو خواهم مرد !
.
    تانان

نظرات |   2

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو

poem @ ۶ تير ۱۳۸۷-۱۲:۵۰

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو
.
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
.
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حصار تو
.
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو
.
آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو
.
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو
.
هر چند مثل آینه هر لحظه فاش تو
هشدار می دهد به خزانم بهار تو
.
اما در این زمانه ی عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیارتو
.
    محمد علی بهمنی

نظرات |   3

آبی خاکستری سياه

poem @ ۲ تير ۱۳۸۷-۱۱:۱۳

 در شبان غم تنهايی خويش
عـابد چشم سخنگوی تو ام
من در اين تاريکی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی تو ام
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطرآلود
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو، من
بوسه زن بر سر هر موج گذر ميکردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم
***
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستری بی باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگيرتر است
***
وای باران! باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران
پر مرغان نگاهم را شست
***
خواب رويای فراموشی هاست
خواب را دريابم
که درآن دولت خاموشی هاست
با تو در خواب، مرا
لذت ناب هماغوشی هاست
***
از گريبان تو صبح صادق
ميگشايد پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه، از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه، بهاران از توست
از تو ميگيرد وام
هربهار اين همه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
***
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه کنان ميکاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و در اين راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
***
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به شب جشن عروسی عروسکهای
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نيست عبوس
***
گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت
يادگاران تو اند
رفته ای اينک و هر سبزه و دشت
در تمام در و دشت
سوگواران تو اند
در دلم ارزوی آمدنت ميميرد
رفته ای اينک، اما آيا
باز برميگردی
چه تمنای محال
خنده ام ميگيرد
***
آرزو ميکردم
دشت سرشار ز سرسبزی روياها را
من گمان ميکردم
دوستی همچون فصلی سرسبز
چار فصلش همه آراستگی ست
من چه ميدانستم
هيبت باد زمستانی هست
من چه ميدانستم
سبزه ميپژمرد از بی آبی
سبزه يخ ميزند از سردی دی
من چه ميدانستم
دل هرکس دل نيست
قلب ها بی خبر از عاطفه اند
***
و چه روياهايي
که تبه گشت و گذشت
و چه پيوند صميميت ها
که به آسانی يک رشته گسست
چه اميدي، چه اميد؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد
***
دل من ميسوزد
که قناری ها را پر بستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند
و کبوترها را
آه کبوترها را...
و چه اميد عظيمی به عبث انجاميد
***
من در آيينه رخ خود ديدم
و به تو حق دادم
آه، ميبينم، ميبينم
تو به اندازه تنهايي من خوشبختی
من به اندازه زيبايي تو غمگينم
چه اميد عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هيچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هيچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چيز
تو چه کم داری؟
هيچ
***
گاه می انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس ميگويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی ميشنوی، روی تو را
کاشکی ميديدم
شانه بالا زدنت را بی قيد
و تکان دادن دستت که_ مهم نيست زياد_
و تکان دادن سر را که_عجيب ، عاقبت مرد، افسوس  ! 0
کاشکی ميديدم
من به خود ميگويم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
***
من به هنگام شکوفايی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا ميزنم، آی
باز کن پنجره را
پنجره را ميبندی
***
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها
با تو اکنون چه فراموشی هاست
چه کسی ميخواهد
من و تو ما نشويم
من اگر ما نشوم خويشتنم
تو اگر ما نشوی خويشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنيم
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وا نکنيم
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برميخيزند
من اگر بنشينم
تو اگر بنشيني
چه کسی برخيزد؟
چه کسی با دشمن بستيزد؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد
***
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر
آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟
من چه ميگويم آه
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی هاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من
من اگر بر خيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند
.
    حميد مصدق

نظرات |  

درد

poem @ ۲ خرداد ۱۳۸۷-۱۴:0۵

درد دوري ؟
يا درد بي دردي ؟
در كدامين نقطه ي نا آشنا
گم خواهم شد
در كجاي شانه هاي شرم اين تقدير خود خواسته
در سراي سرد بي صبر كدامين ساقه ي خشكيده
در بطن كدامين ريشه و تيشه
بگو !
اي آنكه از درد نگاهت درد ها
آنگونه بي رحمند
بگو !
اي آنكه از بي حسي خورشيد مي نالي
اي تمام حس تو خالي
اي هميشه سبز ، اي آبي !
در بي دردي ؟
آشنايم كن
اگر دردي چنين آواره از دنياي من در من
چگونه ؟ با چه ترفندي
درد دوري ؟
از چه پيوندي ؟
.
***
.
غمي در من گره خورده
غمي بي حس و بي ترديد
نمي دانم
چه درد سخت بي دردي !
چه دوري !
چه غمگينيِ تلخِ آشنايي دور
و يا درد همين چند لحظه ي ناجور
درد من از آن من نيست
درد من در لحظه ي آن روز ابري نيست
درد من دردي غريب است
هر چه باشد
درد دوري
يا كه نه
درد بي دردي
.
         تانان
 .
.
.
jتولدش مبارك

نظرات |   1

پرستش

poem @ ۲۹ ارديبهشت ۱۳۸۷-۱۷:0۷

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند ، بشتابد به یاریم
ای دل ، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
.
ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم ، که از تو به جز ناله بر نخاست
راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی
ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
.
ای روشنان عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من ز من بستانید بی درنگ
یا پا فرانهید و خدا را خبر کنید
آری ، مگر خدا به دل اندازدش که من
زین آه و ناله راه به جایی نمی برم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم
.
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من ، همه ، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری!!!
.
    فريدون مشیری

نظرات |  

دلتنگي ام

poem @ ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۷-0۰:۵۶

گفتم به خواهرم  ...
گفتم دروغ نگويم ...
گفتم دروغ براي دل كوچك پاكش
سنگيني به بار مي آورد
گفتم او را چه سود
من را چه سود
گفتم بگويم ...
چه بگويم !؟
...
يك روز مانده به پاييز
آنجا كه روزهاي من هميشه مانده اند
براي تو شعري مي نويسم
مثل هميشه بد !
اما ببخشم
.
پونه !
پونه ي روزهاي باراني ...
گريه مي كنم !
تمام سادگي گريه كردنم را ببخش
بي حرف تو كارهايي مي كنم
تنها !
ببخش !
مي گويم نماز مي خوانم ...
دروغ مي گويم
به تو مي گويم كه جاي مهر خدا روي پيشاني ات سبز شده
تو بگو
روي مهر قهوه اي
كجاي صورت سياه خود را جا كنم
پونه دلگيرم !
نه از دست خدا
از دست خودم
كه پاره هاي گريه ام
به هر جا پيوند خورده اند
پونه عشق ديگر چيست
من تنها چنگ مي زنم
دنيا را
كه سادگي را دوباره به من بخشيد
پونه شرمگينم !
از اينكه ساده نيستم
از اينكه بد كارم
از اينكه بارها
خودم را فروختم
به سادگي مردن
فروختم به زندگي
چگونه برگردم ؟
چگونه بميرم ؟!
...
.
ببخش !
آمدم شعري بنويسم
شد ملغمه اي از گريه و درد و اشتباه
شد شبيه من
عادت كرده اي ...
.
هنوز خوبي ؟
هنوز دوستم داري ؟
.
براي تنها  خواهرم  ،  خواهر بزرگترم ... پونه 

نظرات |   1

كدامین بهار

poem @ ۲۱ ارديبهشت ۱۳۸۷-0۱:۲۴

 كدام عید و كدامین بهار ؟ با چه امید ؟
 كه با نبود تو نومیدم از رسیدن عید

تو نرگس و گل سرخ و بنفشه ای ورنه
 اگر تو باغ نباشی گلی نخواهم چید

به زینت سر گیسوی تو نباشد اگر
 شكوفه ای ز سر شاخه ای نخواهم چید

  نفس مبادم اگر در شلال گیسوی تو
 كم از نسیم بود در خلال گیسوی بید

  به آتش تو زمان نیز پاك شد ورنه
بهار اگر تو نبودی پلشت بود و پلید

 نه هر مخاطب و هر حرف و هر حدیث خوش است
 كه جز تو با دگرم نیست ذوق گفت و شنید

 ز رمز و راز شكفتن اشارتی نگفت
كسی كه از دهنت طعم بوسه ای نچشید

چه كس كشید ز تو دست و سر نكوفت به سنگ ؟
چه كس لبت نگزید و به غمم لب نگزید ؟

چگونه دست رسد با زمان به فرصت وصل
مرا به مهلت اندك تو را به عهد بعید ؟


  حسین منزوی

نظرات |  

روزهاي برفي ما

poem @ ۲۱ اسفند ۱۳۸۶-۱۲:۳۷

آسمان ابري شد
و سپيدي پوشاند
و گل ها پژمردند
ولي مردم همه را فهميدند
همه را بخشيدند
و در آن مشغله ي پر از برف
به هم خنديدند
.
هر كسي دست كسي را ...
هر كسي بوي خوشي داشت
و هر آن كس كه كسي را مي ديد
آشنا يا كه غريب
سلامي مي كرد
.
ولي از درد درخت
هيچ نيامد صحبت
و صدايي نشنيدند
و كسي گوش نكرد
كه گلي در كار نيست
ولي حتي دل آن
آن زمين سرسبز
كه سپيدي پوشاندش
همه را خوب فهميد
همه را مي بخشيد
.
***
.
پس گلي مي رويد !
تو درون دل خود
آن را مي كاري
.
     تانان

نطرات |   6