خاطره تلخ

story @ ۲۸ آذر ۱۳۸۴-۱۳:۴۱

                                        به نام دوست که هر چه داریم از اوست
 
" با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت
                      با هر چه رود راه تو را می توان سرود
           بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دستهای روشن تو می توان گشود"
                                                      
. . .
سقف برایم نا آشناست . . .  .
 اینجا خیلی  تاریکه . . .  .
چشمهام هنوز باز نیست . سردم شده ،  اما هر چه این ملافه را از رویم تکان می دهم از روی صورتم کنار  نمی ره . . .   .
خستگی امونم رو بریده . می دانم چند وقتی هست که خوابیده ام اما چقدر ، خدا عالمه  . . . انگار  سالهاست خواب بودم . . . . اما اینجا چرا ؟ اصلا من اینجا چه کار می کنم . اینجا  .چرا اینجا . . .
بلند می شم با حالی نزار و حسی عجیب . نگاهی به دور و برم میکنم . اینجا هیچ چیز نیست . فقط منم که روی تخت خوابیده ام . با ملافه ای که با تلاش زیادم تونستم اون رو از روی صورتم کنار بزنم . ملافه ای سفید بی هیچ نقشی . . .
دستم زخم شده . زخم کهنه ای به نظر میرسه ولی من خیلی وقت است که زخمی رو به یاد نمی آرم . موهام خیلی مرتب شونه شده . مطمئنم اگر علی اینجا بود  با خنده می گفت : " فقط وقتی پیش ما نیستی مرتب می کنی دیگه ". ولی جدا!  الان علی کجاست ؟ من آخرین بار توی ماشین بودم . پس چطور موهام اینقدر مرتب شده ؟  دستم چرا زخم شده ؟  اصلا چرا من . . .
انگار . .  . من کجا هستم ؟
 دوست دارم داد بزنم . حالا می فهمم وقتی می رفتیم کنار دریا چرا علی دوست داشت داد بزنه . فکر کنم شاعر مسلکی اون به ما هم سرایت کرده . اما وقتی داد می زنم چی بگم ؟ بگم کمکم کنین ؟ چرا ؟ مگه اینجا کسی هست ؟ بگم شماها کجایین ؟ دارم کی رو صدا می زنم . . . ؟ آخ . . . خدایا کمکم کن .
( با صدای بلند) من اینجام . . .
من می خوام با شما باشم . . .
توی دنیای شما کسی نیست . . .
صدای پاشنه کفشی مردو نه توی سالن  پیچید . با خودم گفتم ، هنوز هم باید به قدمهای قرص و محکم علی دل ببندم . خوشحال دلم رو  به دیدن اون بسته بودم که ناگهان فکر اینکه لباسی نپوشیدم من رو به سه جاف دیوار که تاریک به نظر می رسیدفرستاد . 
کم کم صدا نزدیک تر اومد و ودرست شبیه اون چیزی شد که فکر می کردم ، علی بود که به دیدن من می اومد . آروم و با همون قدم های خسته همیشگی  . نگاهش را از صورت خسته ام بر نمی داشت . بی حال بود . چشماش _ مثل هر وقت که تنها می شد _ قرمز بود .مثل اینکه باز هم گریه کرده بود . حرفی نمی زد . آرام نشست کنار تخت روی صندلی . پارچه سفید رو آروم کنارزد و با دستهای مردونش آروم دستم رو گرفت . سلامی زیر لب گفت و دستهام روآروم نوازش می داد . دستهاش رو روی دستهام حس نمی کردم اما انگار دیدن نوازش کردنش به من امیدمی داد . کنارم بود هنوز به دستهام نگاه می کرد و اشکها آروم از گونش به پایین می افتاد . من هم گریه ام گرفته بود اما دوست نداشتم که اشکها مانع از دیدنش بشه . آروم دارم نگاش می کنم که صورتش رو برمی گردونه سمت من و لبخندی مهربانانه میزنه و شروع به صحبت می کنه .
" معلوم هست کجایی ؟ کلی دنبالت گشتم . نمی دونی چقدر نگرانت بودم . دوست داشتم برگردی خونه . پیش من . پیش تمام اون چیزایی که با هم براش زحمت کشیدیم . وقتی نامزد بودی این اخلاقت رو بهم نگفته بودی . نگفته بودی که میری . وقتی هم رفتی پشت سرت رو هم نگاه نمی کنی . نمی بینی یه بدبخت پشت سرت گریه میکنه " لبخندی تلخ زد و ادامه داد " دیروز بمن گفتن اینجایی . باور نکردم. باورنکردم هیچی  با پیمان بی نوام  کلی هم دعوا گرفتم . آخه من که باورم نمی شد که جنابعالی اینقدر بی وفا باشید که قبل از ما بیان . " چهره اش غمگین بود . اونقدر زیاد که نمی شد توصیفش کرد . حس بدی داشت انگار هنوز نمی تونه باور کنه . حرفهاش مثل همیشه منطقی بود . نمی خواست خودش رو ببازه . هنوز هم می خواست به من امید واری بده " پاشو کوچولو !پاشو بازم بازی در نیار . " موها و صورتم رو نوازش می کنه و به صورتم زل میزنه " اینجوری می خوابی دلم میگیره . دوست دارم پاشی مثل صبح های جمعه . پاشو . پاشو . خسته ام . نمی تونم بیدار بمونم . دیشب تاحالا نخوابیدم . تو که نمی خوای از حال برم ." حرفهاش بوی غم می داد . اونقدر که حتی شعرهاش  هم اینقدر بد نبود .دلش ، روحش ، اصلا تمام وجودش رو غم برداشته . این رو حس می کنم . همونطور که حس می کنم بدون اون من از خدا هیچ چیز نمی خوام . حتی فرصتی هم نمی خوام که بشینم و حال بد همه کسم رو ببینم . . .
چشمهاش سرشار از اشک شده و با هر بار پلک زدن بار سنگینی ازچمهاش برداشته می شه و چند لحظه بعد باز هم همون تکرار همیشگی .
نمی دونه چی بگه . حرفهاش تلخ بود و از این موضوع بدش می اومد . فکر کردم اگر جلو برم ممکنه که بترسه اما وقتی رفتم به موهاش دست کشیدم ، براش گریه کردم ، صداش کردم اشکهاش رو پاک کردم اما اون من رو نمی دید . صدام نکرد . من رو بقل نکرد . نخواست که برم و توی اون جسم بشینم و اون تصادف تلخ رو از یاد ببرم . حرصم گرفته بود . صورتش رو برمی گردوند . داد زد . خدا رو صدا زد. من رو از خدا خواست . خدایا چرا حالا که به کمکم نیاز داره نمی تونم برم و توی اون جسم بشینم . . .
داد میزدم . . . داد میزد . . .
تمام سالن پر شد از خدایا گفتن من و اون . خدا گفتن هایی که فقط انعکاس یک صدا رو در بر داشت. صدای من رو حتی کسی رو که در آغوش کشیده بودم هم نمی شنید . . .
بلند شدم . انگار کسی داشت می اومد . علی آروم شده بود در آغوشم گرفته بود و آروم گریه می کرد _ اشکهاش هم دیگه تموم شده بود _ . زنی نزدیک می شد . علی هم وقتی حضورش رو حس کرد آروم من رو گذاشت روی تخت . زن رو با اشره دست نگه داشت ، ملافه رو روی سینه ام کشید و من رو بوسید و رفت .
من غمگین و تنها ، با چشمهای اشک آلود داشتم رفتنش رو نگاه می کردم . باور نمی کردم که اینجوری من رو گذاشته و رفته . . .
اما اون برگشت و ملافه ای رو که زن اون رو روی صورتم کشیده بود کنار زد چیزی در گوشم گفت وبعد بوسه ای از ته قلب از من گرفت و رفت . . .
غمگین و خسته خواستم که روی تخت بخوابم . روی تن بی جانم خوابیدم چیزی در گوشم زمزمه کرد . . . 
.
بهرام یوسفی شمالی

نظرات |