فاصله

weblogs @ ۱ آبان ۱۳۸۷-۱۲:۴۳

 مو‌هایم هیچ‌وقت آن‌قدر بلند نشد
که تو
تمام طول شب با‌ آن‌ها شعر ببافی
هیچ‌وقت آن‌طورکه خواستیم صبح نشد
همیشه
حتی اگر شده تار مویی
بین ما فاصله بود.
.
http://nimdaayereh.persianblog.ir/

نظرات |   3

شکلات

weblogs @ ۱ ارديبهشت ۱۳۸۶-۱۸:۵۹

من يه شكلات گذاشتم توی دستش... اون يه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن.... يعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهميد...
گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو ، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش... اون هم يه شكلات توی دست من... باز همديگه رو نگاه می كرديم... يعنی كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م.... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... ميخواد بره.... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستی من تا نداره... ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

از گروه ایران عشق

نظرات |   1

زندگی

weblogs @ ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۵-۱۸:۴۹

يک روز از من خواهی پرسيد که:
کدام را بيشتر دوست داری؛ من يا زندگيت را؟                 
و من جواب خواهم داد: زندگيم
و تو مرا ترک می کنی بدون آنکه بدانی
توئی زندگی من
 
مهر ایران 

نظرات |   1

weblogs @ ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۵-۱۸:۴۴

حاصل از عشق تو ما را   همه   رسوائی   بود                  خون دل خوردن و افسردن و تنهائی  بود
کاشتم   تخم   وفا  در   دل پُر  درد   و   دريغ                   که  وفا  پيش  تو   افسانۀ   رويائی  بود
رفتی  و  چشم  پُر  از  حسرت من رفت زِ ديد                  ديدن  روی  تو  سرمايۀ     بينائی   بود
اشک  خون  بس  که  فرو  ريختم  از چشم نياز                سر کوی  تو  پر از لالۀ    صحرائی  بود
خرمن   هستی   من   رفت   به   راه   تو  بباد                  آخرين  کشتۀ  راهت  دل   سودائی   بود
همچو من شعله بر افلاک زدی هر شب و روز                 گر تو را ناله به اين گرمی و گيرائی بود
سرنوشت  من  و  تقدي ر تو  در دست خداست                 آن  که  از  روز  اَزل  مظهر يکتائی بود
                                       سخن عشق تو شد رونق بازار، مهرداد     
                                       که به همه عمر ترا عاشق شيدائی بود
مهر ایران 

نظرات |  

خواب

weblogs @ ۲۷ فروردين ۱۳۸۵-۱۸:0۴

خواب دیدم.خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای ! قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر من سنگ لحد را گل گرفت
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت. سوت وکور وتنگ بود
ناله می کردم ولی کن بی جواب
تشنه بودم تشنه ی یک جرعه آب
خشته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش . حرفی راند و رفت
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی . نه رفیقی. نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
شعر     http://bronek.blogfa.com/
 

نظرات |   1

عشق یعنی

weblogs @ ۲۴ فروردين ۱۳۸۵-۱۶:۳۲

عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ... شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ... پس بمان "
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
ترانه ها 

نظرات |  

weblogs @ ۱۸ اسفند ۱۳۸۴-۲۱:۳۸

دراين دنيا نكردم من گناهي
فقط كردم به چشمانت نگاهي
اگر باشد نگاه من گناهي
مجازاتم بكن هر طور كه خواهي
 
 

ترانه ها

نظرات |  

چشم تو

weblogs @ ۱۷ اسفند ۱۳۸۴-۱۵:۳۱

شعرِ من آئينه دارِ چشمِ توست
لاله آسا داغدارِ چشمِ توست
از نسيم و پنجره پرسد تو را
آنکه هر شب بيقرارِ چشمِ توست
يک نفر عاشق ترينم کرده است
حتم دارم کار،کارِ چشمِ توست
رد پـایِ آهــــوانِ اين ديار
در مسيرِ آبشارِ چشمِ توست
عاشقانه پلک بگشا خوبِ من
آری اين دل بيقرارِ چشمِ توست.
شعر نو           http://www.shereno.com/ 

نظرات |  

weblogs @ ۱۶ اسفند ۱۳۸۴-۱۷:۳۲

اگرچه نزد شمـــــــــا تشنه سخن بودم            کسی که حرف دلش را نگفت من  بودم
دلم برای خودم تنـــــگ می شود آری            همیشه بی خبر از حــال خویشتن  بودم
نشد جواب بگیرم ســــــــــلام هایم را            هر آنچه شیــــــفته تر از پی شدن  بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را            اشاره ای کنم انگار کوه کـــــــــن  بودم
من آن زلال پرستم در آب گــند زمان            که فکر صافی آبی چنین لــــــــجن بودم
غریب بودم و گشتم غریــــــــــــب تر            دلم خوش است که درغربت وطن بودم
ترانه ها 

نظرات |  

weblogs @ ۱۴ اسفند ۱۳۸۴-۱۹:۱۷

نتوانی ديدن،
ا تو،خودت را به نگاهی که منت می بينم
اگرت سرو و چمان می گويند
اگرت آب روان می خوانند،
اگرت مهتاب رو
اگرت ...
اگرت ...
همه اين ها هستی
همه اين ها تو نيست !
عذابهای ابدی              http://www.perditions.persianblog.com/ 

نظرات |